گنجور

 
غالب دهلوی

دل بردن ازین شیوه عیانست و عیان نیست

دانی که مرا بر تو گمانست و گمان نیست

در عرض غمت پیکر اندیشه لالم

پا تا سرم انداز بیانست و بیان نیست

فرمان تو بر جان من و کار من از تو

بی پرده به هر پرده روانست و روان نیست

نازم به فریبی که دهی اهل نظر را

کز بوسه پیامی به دهانست و دهان نیست

داغیم ز گلشن که بهارست و بقا هیچ

شادیم به گلخن که خزانست و خزان نیست

سرمایه هر قطره که گم گشت به دریا

سودی است که مانا به زیانست و زیان نیست

در هر مژه و بر هم زدن این خلق جدیدست

نظاره سگالد که همانست و همان نیست

در شاخ بود موج گل از جوش بهاران

چون باده به مینا که نهانست و نهان نیست

ناکس ز تنومندی ظاهر نشود کس

چون سنگ سر ره که گرانست و گران نیست

پهلو بشکافید و ببینید دلم را

تا چند بگویم که چه سانست و چه سان نیست؟

غالب هله نظارگی خویش توان بود

زین پرده برون آ که چنانست و چنان نیست