گنجور

 
غالب دهلوی
 

منع ما از باده عرض احتسابی بیش نیست

محتسب افشرده انگور، آبی بیش نیست

رنج و راحت بر طرف شاهد پرستانیم ما

دوزخ از سرگرمی نازش عتابی بیش نیست

خارج از هنگامه سر تا سر به بیکاری گذشت

رشته عمر خضر مد حسابی بیش نیست

قطره و موج و کف و گرداب جیحونست و بس

این من و مایی که می بالد حجابی بیش نیست

خویش را صورت پرستان هرزه رسوا کرده اند

جلوه می نامند و در معنی نقابی بیش نیست

شوخی اندیشه خویش ست سر تا پای ما

تار و پود هستی ما پیچ و تابی بیش نیست

زخم دل لب تشنه شور تبسم های تست

این نمکدان ها به چشم ما سرابی بیش نیست

نامه بر از پیشگاه ناز مکتوب مرا

پاسخی آورده است اما جوابی بیش نیست

جلوه کن منت منه از ذره کمتر نیستم

حسن با این تابناکی آفتابی بیش نیست

چند رنگین نکته دلکش، تکلف بر طرف

دیده ام دیوان غالب انتخابی بیش نیست