گنجور

غزل شمارهٔ ۲۱۸۶

 
صائب تبریزی
صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن را که بود تیغ زبان بی لب نان نیست

روزی ز دل خود بود آن را که دهان نیست

محتاج به دریا نبود گوهر سیراب

در ملک قناعت دل و چشم نگران نیست

بر درد کشان ظلمت ایام بود صاف

بر خاطر ما ابر شب جمعه گران نیست

این پخته نمایان همه خامند سراسر

یک داغ جگرسوز درین لاله ستان نیست

دل را تهی از شکوه به گفتار توان کرد

بسیار بود حرف کسی را که زبان نیست

از قرب کجان، راست برآرد به ستم دست

از تیرچه اندیشه، چو در بحر کمان نیست؟

امید خراج از عدم آباد، فضولی است

ما را طمع بوسه ازان غنچه دهان نیست

نگذاشت نفس رات کنم عمر سبکسیر

آرام درین قافله چون ریگ روان نیست

کوتاه نظر عاقبت اندیش نباشد

تیری که هوایی است مقید به نشان نیست

یکرنگ بود سال و مه کوی خرابات

اینجا شب آدینه و روز رمضان نیست

کفاره تقصیر بود خواب پریشان

ما را گله ای صائب از اوضاع جهان نیست

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.