گنجور

 
غالب دهلوی
 

خیره کند مرد را مهر درم داشتن

حیف ز همچون خودی چشم کرم داشتن

وای ز دلمردگی خوی بد انگیختن

آه ز افسردگی روی دژم داشتن

راز برانداختن از روش ساختن

دیده و دل باختن پشت و شکم داشتن

جوهر ایمان ز دل پاک فراروفتن

گردی از آن در خیال بهر قسم داشتن

تازگی شوق چیست؟ رنگ طرب ریختن

چهره ز خوناب چشم رشک ارم داشتن

با همه اشکستگی دم ز درستی زدن

با همه دلخستگی تاب ستم داشتن

در خم دام بلا بال فشان زیستن

با سر زلف دو تا عربده هم داشتن

دل چو به جوش آیدی عذر بلا خواستن

جان چو بیاسایدی شکوه ز غم داشتن

بهر فریب از ریا دام تواضع مچین

دل نرباید همی تیغ ز خم داشتن

نقش پی رفتگان جاده بود در جهان

هر که رود بایدش پاس قدم داشتن

با نگه خویشتن چهره نیارست شد

عشوه دهد گر حیاست ز آینه رم داشتن

اشک چنان بی اثر ناله چنین نارسا

دیده و دل را سزد ماتم هم داشتن

خجلت کردار زشت گشته به عاصی بهشت

باغ ز کوثر گرفت جبهه ز نم داشتن

گریه از بی کسی ست بو که درین پیچ و تاب

تن به روانی دهد نامه ز نم داشتن

غالب آواره نیست گر چه به بخشش سزا

خوش بود از چون تویی چشم کرم داشتن