گنجور

 
غالب دهلوی
 

جنون مستم به فصل نوبهارم می توان کشتن

صراحی بر کف و گل در کنارم می توان کشتن

گرفتم کی به شرع ناز زارم می توان کشتن

به فتوای دل امیدوارم می توان کشتن

به جرم این که در مستی بیابان برده ام عمری

به کوی میفروشان در خمارم می توان کشتن

به هجران زیستن کفرست خونم را دیت نبود

چراغ صبحگاهم آشکارم می توان کشتن

تغافل های یارم زنده دارد ور نه در بزمش

به جرم گریه بی اختیارم می توان کشتن

جفا بر چون منی کم کن که گر کشتن هوس باشد

به ذوق مژده بوس و کنارم می توان کشتن

بیا بر خاک من گر خود گل افشانی روا نبود

به باد دامنی شمع مزارم می توان کشتن

منت معذور دارم لیکن ای نامهربان آخر

بدین جان و دل امیدوارم می توان کشتن

به خون من اگر ننگست دست و خنجر آلودن

نوید وعده ای کز انتظارم می توان کشتن

خدایا از عزیزان منت شیون که برتابد؟

جدا از خانمان دور از دیارم می توان کشتن

پس از مردن اگر بهر من آسایش گمان داری

سرت گرد به تصدیع خمارم می توان کشتن

گرفتم یار باشد بی نیاز از کشتنم غالب

به درد بی نیازی های یارم می توان کشتن