خورشید بسی خاکنشین شد به هوایت
روزی نتوانست که بوسد کف پایت
فریاد که جانم به لب آمد ز تحیر
حرفی نشنیدم ز لب روحفزایت
خون ریخته بهر ثواب از همه جز ما
ما را گنه اینست که مردیم برایت
زان غافلی ای ماه که هر شب به تردد
چون هاله رهی میفکنم گرد سرایت
تا تیر تو بر من در صد ذوق گشادست
هر زخم دهانیست مرا بهر دعایت
تا نقش تو بر لوح دل و دیده کشیدیم
قطعا نکشیدیم سر از تیغ جفایت
کس نیست که اندیشه زلف تو ندارد
تنها نه فضولیست گرفتار بلایت
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از عشق و longing به معشوق سخن میگوید. او بیان میکند که حتی خورشید نیز در حق او خاکنشین شده و هر روز نتوانسته پای معشوق را بوسه دهد. شاعر از درد و رنجی که میکشد، فریاد میزند و از بیکلامی معشوق در لحظات ناامیدیاش شکایت میکند. او به این نکته اشاره دارد که دیگران برای جایی میجنگند، اما آنها تنها به خاطر عشق مردهاند. شاعر همچنین به دوری و غفلت معشوق اشاره میکند و وضعیت خود را محصور در عشق او توصیف میکند. در نهایت، همه درگیر زلف و جذابیت معشوقاند و شاعر تنها نیست در این دلبستگی.
هوش مصنوعی: خورشید مدت زیادی در خاک زندگی کرد، اما به خاطر عشق تو روزی نتوانست که پای تو را ببوسد.
هوش مصنوعی: به نظر میرسد که من در حال غرق شدن در حیرت هستم و جانم به لبم رسیده است. اما از شفقت و محبت تو هیچ سخنی نشنیدم.
هوش مصنوعی: این بیت به بیان این مسأله میپردازد که دیگران برای جلب پاداش و ثوابی که در خونریزی میبینند، دست به اقداماتی میزنند، اما ما با وجود این که گنهکاریم، تنها برای تو جان خود را فدای میکنیم. این نشاندهندهی عشق و ارادت عمیق به معشوق است.
هوش مصنوعی: ای ماه! از بیخبری توست که هر شب به دور تو میچرخم و همچون هالهای اطراف تو را میگیرم.
هوش مصنوعی: هر بار که تیر محبت تو به من میرسد، زخمی در وجودم ایجاد میکند که به خاطر دعا و محبت تو به جانم نشسته است.
هوش مصنوعی: ما تا زمانی که تصویر تو را بر دل و چشمان خود حک کردیم، هیچگاه از آسیبهای جفایت رها نشدیم.
هوش مصنوعی: هیچکس نیست که دربارهی زلف تو فکر نکند؛ تنها این فرد فضولی نیست که به عشق تو افتاده است.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آنچه تو بدان کلک کنی روز هدایت
صاحب به همه عمر نکردی به کفایت
ای زاهدی از رای سدید تو بدایت
وآن را کند از همت تو بر تو عنایت
ای از تو بانواع مرا چشم رعایت
آری نظری کن به من از عین عنایت
یکبار به تصریح مرا بنده خود خوان
زیرا که همه کس نکند فهم کنایت
گفتی که عتابی کنم و ناز، دگر بار
[...]
از دوست به دشمن نتوان کرد شکایت
کز یار جفا بِه که ز اغیار حمایت
ور مدّعی از جور تو فریاد برآورد
شکر است که ما از تو نداریم شکایت
بی جرم بسی جور و عتاب از تو کشیدیم
[...]
چون من ز ولای تو رسیدم به ولایت
تا جان بودم روی نتابم ز ولایت
ای یار بلای تو مرا راحت جان است
جان را چه کنم گر نبود ذوق بلایت
عمریست که ما منتظر دولت وصلیم
[...]
ای نور رخت مطلع انوار هدایت
معلوم نشد عشق ترا مبداء و غایت
بر لوح دلم نقش خیال تو کشیدند
روزی که نبود از قلم و لوح حکایت
از دشمنی خلق جهان باک ندارد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.