گنجور

 
فضولی

چند ای دل نامه وصف بتان املا کنی

ذکر خوبان پری رخسار مه سیما کنی

گه زنی از غمزه مردم کش خون ریز دم

گه زبان در مدحِ لعلِ دُرفِشان گویا کنی

گه ز شوق خال داغی بر دل پر خون نهی

گاه فکر زلف را سرمایه سودا کنی

بر زبان آری شکایت هر دم از جور بتان

بی گناهی چند را هرجا رسی رسوا کنی

وقت آن آمد کزین وضع پریشان بگذری

باقی اوقات خود صرف ره تقوا کنی

گر پری سوی تو آید چشم نگشایی برو

چشم و دل را مطلع خورشید استغنا کنی

شد فضولی شیوه رندی مکرر بعد ازین

بِه که طُورِ تازه ای ، طرزِ نُوی پیدا کنی