همچو شمشیر ای پسر گر جوهری پیدا کنی
میتوانی جای خود را در دلی پیدا کنی
چهرهای چون برگ گل داری تنی چون بوی گل
حیف اگر جز در دل اهل محبّت جا کنی
سینة آیینه داری در درون پیرهن
آه اگر در پیش دم سردان گریبان وا کنی
ما تهی سرمایگانیم و متاعت قیمتی
دین و ایمانی چه ارزد تا به ما سودا کنی
هیچ سر را سرکشی از زلف فتراک تو نیست
در جهان مشهور سازی هر کرا رسوا کنی
من ز خود تنها شدم بهر تو تنهایی پَرَست
تا تو یک دم رغبت این گوشهٔ تنها کنی
من ز خود فیّاض رفتم هرزه جستجو مکن
خویش را گر گم کنی شاید مرا پیدا کنی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به بیان پیچیدگیهای عشق و تمایز میان عشق واقعی و هوس میپردازد. شاعر به فردی هشدار میدهد که به دنبال ایجاد قوانین جدید در عشق نباشد و از عاشقی بپرهیزد. او میگوید که فقط کسانی که عمیقاً عشق را درک میکنند، توانایی تمییز میان عشق و هوس را دارند. همچنین به فرد توصیه میشود که به دقت به سخنان دانایان گوش دهد و از لحظات زندگی بهرهبرداری کند. در نهایت، شاعر اهمیت تفاوت بین بلبل و فیاض را یادآور میشود و از خواننده دعوت میکند که به عمق احساسات خود نگاهی بیفکند.
هوش مصنوعی: اگر مانند شمشیر تیز و باارزش باشی، میتوانی در دلها جایگاه ویژهای برای خود بدست آوری.
هوش مصنوعی: تو چهرهای زیبا و مانند گل داری و بدنی با عطر و بوی گل. افسوس که اگر این زیبایی را فقط در دل کسانی که عاشقانه به تو علاقه دارند جا ندهی، ارزشش از بین میرود.
هوش مصنوعی: اگر درون پیراهن خود، سینۀ شفاف و روشنی مثل آیینه داری، آه اگر تا دم سرد (بخاری) را باز کنی، به دیگران نشان خواهی داد.
هوش مصنوعی: ما خالی از ثروتیم و ارزش دین و ایمانی که داریم، چه ارزشی دارد که تو بخواهی برای ما معامله کنی؟
هوش مصنوعی: هیچ سر و مویی در دنیا وجود ندارد که به زلفهای تو نغنید و مشهور نشود، و هر کسی را که بخواهی بی آبرو میکنی.
هوش مصنوعی: من به خاطر تو از خودم دور شدم و تنها شدم، تا تو هم کمی به این گوشهٔ تنهایی واکنش نشان دهی و رغبت نشان دهی.
هوش مصنوعی: من از خودم به دور افتادهام، پس تلاش نکن تا به دنبال من بگردی. اگر خودت را گم کنی، شاید بتوانی من را پیدا کنی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
در فنون شاعری جامی ز حد بردی سخن
وقت آن آمد که در کنج خموشی جا کنی
پیر گشتی در سواد شعر بردن با بیاض
چون قلم ترسم که روزی سر درین سودا کنی
مایه مدح و غزل دانی که هست اکثر دروغ
[...]
چند ای دل نامه وصف بتان املا کنی
ذکر خوبان پری رخسار مه سیما کنی
گه زنی از غمزه مردم کش خون ریز دم
گه زبان در مدحِ لعلِ دُرفِشان گویا کنی
گه ز شوق خال داغی بر دل پر خون نهی
[...]
بی تامّل صرفِ نقدِ وقت ، در دنیا کنی
چون به کار حق رسی امروز را فردا کنی
دست خود از چرک دنیا گر توانی پاک شست
دست در یک کاسه با خورشید چون عیسی کنی
سنبل و ریحان شود در خوابگاه نیستی
[...]
پیش از آن کاندر سرِ دارِ ملامت جا کنی
طعنه مخلوق را بر گوش جان اصغا کنی
ای برادر چند دل آلودهٔ دنیا کنی
تا بکی خود را اسیر نفس بی پروا کنی
روزی فردای خودام روز میخواهی ز حق
لیک بهر توبه هیام روز را فردا کنی
بی عمل بودن مسلمان میتوان گر میتوان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.