گنجور

 
فضولی

بر آن شدی که باهل وفا جفا نکنی

خوش است عهد چنین آه اگر وفا نکنی

منم نشانه تیر تو ای کمان ابرو

نظر بغیر مینداز تا خطا نکنی

چو شاه ملک ملاحت تویی روا نبود

که حاجت من درویش را روا نکنی

بچشم سرمه نازت کشیده اند ولی

بشرط آن که نگاهی بسوی آن نکنی

نگویمت که چرا جور می کنی بر من

تویی ترحم و من بی زبان چرا نکنی

دلا ز غمزه او چشم التفات مدار

که خویش را هدف ناوک بلا نکنی

طریق عشق فضولی بسی مخاطره است

ز دست دامن تقوی مگر رها نکنی

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جلال عضد

[چه] موجب است که با ما بجز جفا نکنی؟

چه دیده ای که نگاهی به سوی [ما] نکنی؟

به زیر سایه زلف تو آمدم زنهار!

که همچو ذرّه سراسیمه ام رها نکنی

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه