نمی آید ز تو ای سایه چو من دشت پیمایی
رفیقی با تو می باید نداری تاب تنهایی
شدم رسوا برافکن برده از رخسار عالم را
بخود مشغول کن یکدم نجاتم ده ز رسوایی
رخت را تا ندیدم از تو نامد صد بلا بر من
نمی دانم بنالم از تو یا از نور بینایی
ز پا افتاده ام وز سرگذشتم در ره عشقت
مسلم گشت بر من رسم و راه بی سر و پایی
از آنم دل نشد جایی مقید ماند سرگردان
که من هر جا که دیدم دل ربایی بود هر جایی
نه چون رویت گلی بشگفت در گلزار محبوبی
نه چون قدت نهالی زد سر از بستان رعنایی
فضولی چند در بند ریا باشی بحمدالله
که ترک دین و دل کردی نهادی سر به شیدایی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به احساس تنهایی و سرگشتگی عاشق اشاره دارد. شاعر از سایه محبوبش میگوید که در دشت تنهاست و به رفیقی نیاز دارد. او به رسوایی خود اشاره میکند و میخواهد از این وضعیت نجات یابد. شاعر از درد و بلاهای ناشی از جدایی از محبوبش سخن میگوید و نمیداند که آیا باید از محبوبش شکایت کند یا از روشنایی چشم خود. به رغم مشکلات و دردهایی که تجربه میکند، در عشقش ثابتقدم است و به دنبال راهی برای رهایی از این سرگردانی است. در نهایت، شاعر به انتقاد از ریاکاری و عدم صداقت میپردازد و به شکست در دین و عشق خود اذعان میکند.
هوش مصنوعی: تو که سایهای از من هستی، نمیتوانی به تنهایی در دشت سفر کنی. برای این راه به یک همراه نیاز داری و نمیتوانی سختی تنهایی را تحمل کنی.
هوش مصنوعی: من به خاطر ناپاکی و رسواییام به زحمت افتادهام. ای کسی که توانایی پوشاندن عیبها را داری، یک لحظه مرا نجات بده و از این شرمندگی رهاییام ببخش.
هوش مصنوعی: تا زمانی که تو را ندیدم، از هر سمت بلا بر من نازل شد. نمیدانم باید بر تو شکایت کنم یا بر نعمت بیناییام.
هوش مصنوعی: من از پا افتادهام و گذشتهام در مسیر عشق تو مشخص شده است، که به من نشان میدهد در این راه باید بیپایی و بیعملی را بپذیرم.
هوش مصنوعی: من دلم هیچ جا آرام نمیگیرد و همواره سرگردان است، زیرا هر کجا که میروم، زیبایی و دلربایی میبینم که مرا جذب میکند.
هوش مصنوعی: چهرهات مانند گلی که در باغستان شکوفه میدهد نیست و قامتت هم شبیه درختی نیست که از باغی زیبا سر برآورده باشد.
هوش مصنوعی: اگر میخواهی فضولی نکنی و در دنیای تظاهر باقی نمانی، خوشبختانه تو دین و دل خود را رها کردی و به دیوانگی و شور و شوق واقعی رسیدی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بهار آمد من و هر روز نو باغی و نو جایی
به گشتن هر زمان عزمی به بودن هر زمان رایی
قدح پر باده رنگین به دست باده پیمایی
چو مرغ از گل به گل هر ساعتی دیگر تماشایی
نگاری با من و رویی نه رویی بلکه دیبایی
[...]
شبی تاری چو بیساحل دمان پر قیر دریائی
فلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرائی
نشیب و توده و بالا همه خاموش و بیجنبش
چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی
زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده
[...]
ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی
تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی
ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی
ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی
پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی
[...]
خرد را دوش میگفتم که ای اکسیر دانایی
همت بیمغز هشیاری همت بیدیده بینایی
چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد
که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی
کسی کاندر جهان بیهیچ استکمال از غیری
[...]
زهی اخلاق تو محمود همچون عقل و دانائی
زهی ایام تو مشکور همچون عهد برنائی
امام شرق رکن الدینکه سوی حضرتت دایم
خطاب انجم و چرخست مولانا و مولائی
اضافت با کف رادت ز گیتی گنج پردازی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.