مه من بی خبر از حال دل شیدایی
نیست پروای منت آه چه بی پروایی
نیستی از بدی حال فقیران آگه
این نه خوب است که مست می استغنایی
بجفاکاری تو نیست کسی در عالم
نه همین از جهت حسن تو بی تنهایی
نیست مقبول من از خلق جهان الا تو
بدلی نیست ترا از همه مستثنایی
ای دل از صحبت ارباب جنونت چه رسید
که چنین شیفته سلسله سودایی
شاهد سر حقیقت همه جا جلوه گرست
چشم بگشا و تماشا کن اگر بینایی
همه دارند فضولی هوس عشق بتان
در میان همه تنها تو همین رسوایی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این متن شاعر به بیان احساسات خود نسبت به عشق و شیدایی میپردازد. او از بیخبری و بیپروایی خود در عشق میگوید و تأکید میکند که دیگران از حال فقیران و شیدایان آگاه نیستند. شاعر نمیتواند کسی را به جز معشوق خود در جهان قبول کند و میداند که عشقش او را از دیگران متمایز میکند. او از دل خود میپرسد که در این عشق چه چیزی به دست آورده که اینگونه شیفته شده است. در نهایت، شاعر به بیان این نکته میپردازد که همه درگیر هوس مراجعه به عشق معشوقان هستند، اما او در میان این همه، تنها با عشق خود رسوا شده است.
هوش مصنوعی: ماه من از حال دل عاشق بیخبر است و هیچ توجهی به آن ندارد، آه که چه بیپروا و بیمحابا است.
هوش مصنوعی: بدبختی و مشکلات فقیران را نمیدانی و این نشان میدهد که هنوز به خوبی حال و احوال آنها آگاه نیستی. این وضعیت مناسب نیست که در مستی و بیتوجهی به دیگران زندگی کنی و از خود راضی باشی.
هوش مصنوعی: هیچکس در جهان به اندازه تو وفادار نیست و تنها به خاطر زیبایی و خوبی توست که احساس تنهایی نمیکنم.
هوش مصنوعی: هیچکس جز تو در این دنیا مورد قبول من نیست و تو را از همه دیگران جدا میدانم.
هوش مصنوعی: ای دل، از گفتوگو با آن کسی که دیوانگیاش را میپرستی چه نتیجهای گرفتی که اینچنین مجذوب زنجیرهای از آرزوها و خیالات شدهای؟
هوش مصنوعی: در هر مکان و زمانی، زیبایی و حقیقت به وضوح قابل مشاهده است. اگر تو قادر به دیدن باشی، چشمهایت را باز کن و آن را تماشا کن.
هوش مصنوعی: همه در پی عشق و زیبایی هستند و به آن علاقهمندند، اما فقط تو هستی که در این موضوع به شیوهای خاص و متفاوت نمایان میشوی.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بود آیا که خرامان ز درم بازآیی؟
گره از کار فروبستهٔ ما بگشایی؟
نظری کن، که به جان آمدم از دلتنگی
گذری کن: که خیالی شدم از تنهایی
گفته بودی که: بیایم، چو به جان آیی تو
[...]
بده ای کف تو را قاعده لطف افزایی
کف دریا چه کند خواجه به جز دریایی
چون تو خواهی که شکرخایی غلط اندازی
ز پی خشم رهی ساعد و کف میخایی
صنما مغلطه بگذار و مگو تا فردا
[...]
تو پری زاده ندانم ز کجا میآیی
کآدمیزاده نباشد به چنین زیبایی
راست خواهی نه حلال است که پنهان دارند
مثل این روی و نشاید که به کس بنمایی
سرو با قامت زیبای تو در مجلس باغ
[...]
اثر لطف خدایی که چنین زیبایی
تا تو منظور منی شاکرم از بینایی
نیست ما را شب وصل تو میسر زیرا
که شب تیره شود روز چو رخ بنمایی
چون خیال تو ز پیشم نفسی خالی نیست
[...]
محرمی کو که پیامی برد از من جایی
خدمتی رفع کند پیش جهان آرایی
عجبی ، نادرهیی ، طُرفه کشی ، چالاکی
شکرینی ، نمکینی ، صنمی ، زیبایی
امشب ای پیکِ صبا گر قدمی رنجه کنی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.