در کبودی فلک چون مه من نیست مهی
بر سر هیچ مهی نیست هلال سیهی
روشن از آه نشد ظلمت نومیدی ما
وه که مردیم و نبردیم به وصل تو رهی
چو ربودی دل و دینم عوضی کن بوصال
بگدایی چه روا ظلم کند چون تو شهی
ای که داری گه و بی گاه نظرها برقیب
می توان جانب ما هم نگهی کرد گهی
هدف تیر تو گشتیم که از گوشه چشم
گاه گاهی کنی از دور سوی ما نگهی
جور کردی بمن ای ماه بترس از آهم
من نه آنم ز من آزرده شوی بی گنهی
مرد در سعی فضولی و بجایی نرسید
ز آن که دریای غم عشق ترا نیست تهی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به غم و ناکامی ناشی از عشق اشاره میکند. او احساس میکند که مانند مه در آسمان، نور امیدش خاموش شده و به شدت در سختی زندگی میسوزد. عشق او به معشوقش به سرنوشت دردناک و ناامیدکنندهای منجر شده و آنقدر در غم فرو رفته که تنها آرزوی وصال دارد. شاعر از معشوقش میخواهد که نسبت به او نگاهی هم داشته باشد و از بیعدالتی عشق آنهم به این شکل، ابراز نگرانی میکند. در نهایت، او به تلاشهای بیهودهاش در عشق و غمی که هرگز پایان نمییابد، اشاره میکند.
هوش مصنوعی: در آبی آسمان، مانند من هیچ ماهی وجود ندارد و بر سر هیچ ماه دیگری، هلالی سیاه نیست.
هوش مصنوعی: ما با آه و ناله خود نتوانستیم تاریکی ناامیدیام را روشن کنیم و افسوس که در این راه به وصال تو نرسیدیم و جانمان را هم از دست دادیم.
هوش مصنوعی: اگر تو دل و ایمانم را گرفتی، پس به جای آن، ملاقات و وصالی که من به آن نیاز دارم به من بده. آیا رواست که کسی مانند تو که در مرتبهای برجسته قرار دارد، به من ظلم کند؟
هوش مصنوعی: ای کسی که گاهی اوقات به دشمنان نگاه میکنی، میتوانی گهگاهی هم به ما نگاهی بیندازی.
هوش مصنوعی: ما هدف تیر تو قرار گرفتیم، تا گاهی از گوشه چشمانت نگاهی به ما بیندازی.
هوش مصنوعی: ای ماه، تو بر من ظلم کردی، اما بترس از آه و نالهام. من شخصی نیستم که بیگناه آزردهات کنم.
هوش مصنوعی: مردی در تلاش و کوشش خود به جایی نرسید، زیرا درد و غم عشق تو برای او تمامی ندارد و همواره ادامه دارد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نه از اینجا نه از آنجا دل من برد مهی
زین گهر خنده نگاری و شکر بوسه شهی
زین جهانساز ظریفی و جهانسوز بتی
زین جگر خوار شگرفی و دلاویز مهی
مه که باشد که همی هر شب و هر روز کند
[...]
پیشوای علما خسرو دانشمندان
ای که بر اهل معانی بسزا پادشهی
لشکر فقر شود منهزم از ساحت دهر
چون کند خیل سخا از سر کلکت سیهی
آتشین شعله برآید به سر آب حیات
[...]
شده ام خاک سر کوی تو ای سرو سهی
چه شود گر قدمی بر سر خاکم بنهی
ای صدت بسته بی دل به کمند سر زلف
ای هزاران چو من خسته سرگشته رهی
حلقه دام بلاییست سر زلفینش
[...]
دیدهام مست و سرانداز و غزلخوان برهی
شاه مشرب پسری ترک وشی کج کلهی
نخل آتش ثمری سرو مرصع کمری
عالمافروز سهیلی علم افراز مهی
قدر بَهاینده جان چشم فریبندهٔ دل
[...]
عید قربان بود ای لعبت شوخ سپهی
راست خیز از پی احرام و بنه کج کلهی
وز صفا هر وله آموز بدان سرو سهی
رخ فرو سا بحجر تابری از وی سیهی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.