گنجور

 
محتشم کاشانی

دیده‌ام مست و سرانداز و غزلخوان برهی

شاه مشرب پسری ترک وشی کج کلهی

نخل آتش ثمری سرو مرصع کمری

عالم‌افروز سهیلی علم افراز مهی

قدر بَهاینده جان چشم فریبندهٔ دل

طرفهٔ طاوس خرامی عجب آهو نگهی

ملک دل می‌رود از دست که کردست ظهور

شاه عاشق حشمی خسرو یک دل سپهی

نقد جان بر طبق عرض نه ای دل که رسید

باج خواهنده مهی کیسه تهی پادشهی

غیر ازو گر همه جان برد و بحل گشت که دید

جان ستان آدمی رستمی بی‌گنهی

محتشم بهر فرود آمدن آن شه حسن

ساز از دیده وثاقی و ز دل بارگهی

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

نه از اینجا نه از آنجا دل من برد مهی

زین گهر خنده نگاری و شکر بوسه شهی

زین جهانساز ظریفی و جهانسوز بتی

زین جگر خوار شگرفی و دلاویز مهی

مه که باشد که همی هر شب و هر روز کند

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

پیشوای علما خسرو دانشمندان

ای که بر اهل معانی بسزا پادشهی

لشکر فقر شود منهزم از ساحت دهر

چون کند خیل سخا از سر کلکت سیهی

آتشین شعله برآید به سر آب حیات

[...]

جهان ملک خاتون

شده ام خاک سر کوی تو ای سرو سهی

چه شود گر قدمی بر سر خاکم بنهی

ای صدت بسته بی دل به کمند سر زلف

ای هزاران چو من خسته سرگشته رهی

حلقه دام بلاییست سر زلفینش

[...]

فضولی

در کبودی فلک چون مه من نیست مهی

بر سر هیچ مهی نیست هلال سیهی

روشن از آه نشد ظلمت نومیدی ما

وه که مردیم و نبردیم به وصل تو رهی

چو ربودی دل و دینم عوضی کن بوصال

[...]

محتشم کاشانی

من و ملکی و خریداری مژگان سیهی

که فروشند در آن ملک به صدجان گنهی

شهسواری که به جولانگه حسنت امروز

انقلاب از نگهی میفکند در سپهی

حسن از بوالعجبی هر بت نازک دل را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه