دیدهام مست و سرانداز و غزلخوان برهی
شاه مشرب پسری ترک وشی کج کلهی
نخل آتش ثمری سرو مرصع کمری
عالمافروز سهیلی علم افراز مهی
قدر بَهاینده جان چشم فریبندهٔ دل
طرفهٔ طاوس خرامی عجب آهو نگهی
ملک دل میرود از دست که کردست ظهور
شاه عاشق حشمی خسرو یک دل سپهی
نقد جان بر طبق عرض نه ای دل که رسید
باج خواهنده مهی کیسه تهی پادشهی
غیر ازو گر همه جان برد و بحل گشت که دید
جان ستان آدمی رستمی بیگنهی
محتشم بهر فرود آمدن آن شه حسن
ساز از دیده وثاقی و ز دل بارگهی
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این اشعار، شاعر به توصیف زیبایی و فر魅 طبیعی یک پسر ترک و جوانی در حال مستی و غزلخوانی پرداخته است. او از ویژگیهای ظاهری و جذابیتهای این جوان میگوید و وجودش را به روحی درخشان و دلربا تشبیه میکند. همچنین، حسی از عشق و اشتیاق به تصویر کشیده میشود. شاعر به تردید در اختیار داشتن دل و جان خویش اشاره کرده و از زیباییهای طبیعی و انسانی به خوبی یاد میکند. در نهایت، زیبایی و محبوبیت این جوان باعث میشود که دلها به او بیفتد و شاعر به نوعی نشانههای عشق و تسلیم را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: من در جایی دیدهام جوانی که مست بود و در حال خوشگذرانی و شعر خواندن. او از یک خانواده ترک و با قیافهای خاص به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: در اینجا به توصیف ویژگیهای بارز و زیباییهای شخصیتی پرداخته شده است. نخل به معنای استقامت و بلندی، و آتش به نشانهی سرزندگی و حرارت زندگی است. در ادامه به تزیینات و زیباییهای گوناگون اشاره میشود که نماد جذابیت و توانمندی افراد است. در نهایت، به علم و دانش اشاره شده که میتواند روشنیبخش و هدایتگر باشد. این شعر به نوعی ستایش از ویژگیهای برجسته و خیرهکنندهی شخصیتها و علم است.
هوش مصنوعی: ارزش زندگی و روح انسان به زیبایی و جذابیت چشمهایی است که دل را مینوازند. این زیبایی مانند طاووس با آهنگی دلفریب و شگفتانگیز است که همچون آهویی ساده، نگاهها را به خود جلب میکند.
هوش مصنوعی: دل از دست میرود چون عاشقِ حشمی، شاهی به ظهور آمده که مانند سپاهی یکدل است.
هوش مصنوعی: ای دل، جانت را به خاطر چیزهایی که پیش پا افتاده است به حراج نگذار، چون این مقدمهای است برای کسی که میخواهد بهای عاطفهات را بپردازد، اما تو در حال حاضر چیزی برای ارائه نداری.
هوش مصنوعی: اگر کسی غیر از او جان آدمی را بگیرد و به راحتی از آن بگذرد، اما من دیدم که رستم بیگناه جان میگیرد.
هوش مصنوعی: محتشم به خاطر فرود آمدن آن پادشاه زیبا، از چشمانش اشک میریزد و از دلش نالهای میسراید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نه از اینجا نه از آنجا دل من برد مهی
زین گهر خنده نگاری و شکر بوسه شهی
زین جهانساز ظریفی و جهانسوز بتی
زین جگر خوار شگرفی و دلاویز مهی
مه که باشد که همی هر شب و هر روز کند
[...]
پیشوای علما خسرو دانشمندان
ای که بر اهل معانی بسزا پادشهی
لشکر فقر شود منهزم از ساحت دهر
چون کند خیل سخا از سر کلکت سیهی
آتشین شعله برآید به سر آب حیات
[...]
شده ام خاک سر کوی تو ای سرو سهی
چه شود گر قدمی بر سر خاکم بنهی
ای صدت بسته بی دل به کمند سر زلف
ای هزاران چو من خسته سرگشته رهی
حلقه دام بلاییست سر زلفینش
[...]
در کبودی فلک چون مه من نیست مهی
بر سر هیچ مهی نیست هلال سیهی
روشن از آه نشد ظلمت نومیدی ما
وه که مردیم و نبردیم به وصل تو رهی
چو ربودی دل و دینم عوضی کن بوصال
[...]
من و ملکی و خریداری مژگان سیهی
که فروشند در آن ملک به صدجان گنهی
شهسواری که به جولانگه حسنت امروز
انقلاب از نگهی میفکند در سپهی
حسن از بوالعجبی هر بت نازک دل را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.