نکویی گرد بادست این که بر من خاک میبارد
سرود ناله من خاک را در رقص میبارد
چه حاجت من بگویم عذر رسوایی تو رخ بنما
ترا هرکس که میبیند مرا معذور میدارد
به آزار دل زارم مشو مایل که در شبها
به آه و ناله طبع نازنینت را نیازارد
تو آتشپاره من خار و خس قرب تو چون خواهم
چه رنجم از رقیب گر مرا پیش تو نگذارد
دلم تا زنده باشد کار او این بس که هردم جان
ز لبهای تو بستاند به چشمان تو بسپارد
نمیدانم چه بختست این که دل در مزرع هستی
ندارد بهره غیر از تأسف هرچه میکارد
فضولی گرد کویش میکند شب تا سحر افغان
به امیدی که او را از سگان خویش بشمارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از درد و رنج عشق خود سخن میگوید. او احساس میکند که عشقش به معشوقش بهگونهای است که به او آسیب میزند و همزمان، از زیبایی و جذابیت معشوقش صحبت میکند. شاعر از دیگران میخواهد که او را درک کنند و از آن هم که عشقش بهتری نمیتواند به او نفعی برساند، ناراحت است. او به تصویر کشیدن حسرت و آرزوهایش میپردازد و بیان میکند که حتی در شبهای تنهاییاش نیز دلش به یاد معشوقش میتپد. این احساس به او اجازه نمیدهد که از رنجهایش رها شود و او همچنان امید دارد که روزی به محبت و توجه معشوقش نائل شود.
هوش مصنوعی: نیکی و خوبی آن است که بر من غم و درد میبارد، زیرا دلتنگی من، خاک را هم در حال رقص و شادمانی قرار میدهد.
هوش مصنوعی: من نیازی به توضیح بیدلیل ندارم، چرا که چهرهی رسوایی تو خود را نشان میدهد و هر کسی که مرا میبیند، مرا بخشنده میداند.
هوش مصنوعی: به دل زخمخوردهام آسیبی نزن و نسبت به آن بیتفاوت باش، چراکه در شبها با آه و ناله، روح لطیف تو را اذیت نخواهد کرد.
هوش مصنوعی: من همچون آتشپارهای هستم و تو به مانند خاری و علفی در نزدیکیام. اگر رقیب مانع ایجاد کند و نتوانم به تو نزدیک شوم، چه رنجی میکشم؟
هوش مصنوعی: تا زمانی که دلم زنده است، تنها یک کار برای من کافی است: هر لحظه جانم را از لبهای تو بگیرم و به چشمان تو بسپارم.
هوش مصنوعی: نمیدانم چرا این تقدیر نصیب من شده که دل من در زمین زندگی چیزی جز حسرت و اندوه نمیچارد و هرچه در این زمین میکارم، فقط غم و افسوس میروید.
هوش مصنوعی: شب تا صبح در کنار کوی محبوبش فریاد میزند و امیدوار است که او او را از بین سگهای خود به رسمیت بشناسد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کسی کز راز این دولاب پیروزه خبر دارد
به خواب و خور چو خر عمر عزیز خویش نگذارد
جز آن نادان که ننگ جهل زیر پی سپر کردش
کسی خود را به کام اژدهای مست نسپارد
خردمندا، چه مشغولی بدین انبار بیحاصل؟
[...]
بتی دارم که یک ساعت مرا بیغم بنگذارد
غمی کز وی دلم بیند فتوح عمر پندارد
نصیحتگو مرا گوید که برکن دل ز عشق او
نمیداند که عشق او رگی با جان من دارد
دلم چون آبله دارد دگر عشق فدا بر کف
[...]
مه روزه رسید و آفتابم روزه می دارد
چه سود از روزه کز گرمی جهانی را بیازارد
به دندان روزه را رخنه کند، پس از لب شیرین
لبالب رخنه های روزه زان شکر به بار آرد
دهانش را که بوی مشک می آید گه روزه
[...]
من رنجور را امید وصلش زنده میدارد
وگر نه درد هجرانت مرا یک لحظه نگذارد
نگردد شام من روشن، نمیرد سوز دل، گرچه
ز آهم میجهد برق و ز چشمم سیل میبارد
مرا چون سرمه زیر پای خود سوده است آن دلبر
[...]
چو خندان جام می کام از لب لعل تو بردارد
صراحی گریه خونین ز رشکش در گلو آرد
عجب جاییست کوی تو که بهر محنت عاشق
زمینش خار غم روید هوایش خون دل بارد
سمندت خاک پای خویشتن مفروش گو ارزان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.