گنجور

 
جامی
 

چو خندان جام می کام از لب لعل تو بردارد

صراحی گریه خونین ز رشکش در گلو آرد

عجب جاییست کوی تو که بهر محنت عاشق

زمینش خار غم روید هوایش خون دل بارد

سمندت خاک پای خویشتن مفروش گو ارزان

که صد جان در بهای آن دهند ار پا بیفشارد

ز سبحه وارد صوفی نباشد غیر محرومی

کزان جز ورد نامقبول خود بر خلق بشمارد

ندارد بیش ازین بیمار تو در دل تمنایی

که جان با باد زلف و تن به خاک پات بسپارد

غرض گر نی هلاک عاشقان خسته دل باشد

خدا چون تو بلایی برسر این قوم نگمارد

ز آه سرد شمع عشرت جامی نشست آری

زمانه آه سرد عاشقان را باد پندارد

mouse با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

format_list_numbered_rtl حذف شماره‌ها | linkرونوشت نشانی | content_copyرونوشت متن | share

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

music_note معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

photo_camera پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، support راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.