گنجور

 
فضولی

هر دم از تیر توام بر سینه صد روزن بود

چون زره گر سینه چاک من از آهن بود

سر بود بر خاک بهر سجده شکرم مدام

گر سر کویت پس از مردن مرا مدفن بود

بی تو ای جان گریه ام تسکین نمی یابد دمی

شمع چون من نیست او را گریه تا مردن بود

نیست تار شمع را بی شعله آتش فروغ

بی غم لعلت نمی خواهم رگی در تن بود

شهره دهرست مجنون در ملامت لاجرم

هر که باشد مبتلای چون تویی چون من بود

سوی گلشن باغبان بیهوده تکلیفم مکن

کی مرا دور از سر کویش سر گلشن بود

از فضولی کاش نگذارد نشان سودای دوست

تا به کی آماج تیر طعنه دشمن بود

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
خالد نقشبندی

سایه این خرگه نیلی کرا مامن بود

یا در این دنیا کجا آسایش یک تن بود

گردش گردون هزاران خاندان باد داد

نه همین بد مهری اش با تست یا با من بود

چشم عبرت برگشا و طاق کسری را ببین

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه