گنجور

 
فضولی

چو مشاطه بدست آن چین زلف خم بخم گیرد

بچین از رشک دستش نافه را درد شکم گیرد

بیاد بوی زلفش جان من تا کی ز تن شبها

برون آید سر راه نسیم صبحدم گیرد

قلم گیرد روان از بیم خجلت دست صورتگر

چو صورتگر پی تصویر آن قامت قلم گیرد

بخورشید آن رخ چون ماه منما احترازی کن

مباد آن آینه از چشمه خورشید نم گیرد

چراغ افروخت ماه از شمع رویت میل آن دارد

کزین پس روشنی از پرتو خورشید کم گیرد

من از لطف تو بودم زنده کردی ترک آن زین بس

مگر شمع حیاتم آتش از برق ستم گیرد

فضولی را مکن منع از سرشک آه دل ناصح

که عالم گیرد ار زین سان سپه سازد علم گیرد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
امیرخسرو دهلوی

بسند است آنکه زلف بناگوشت علم گیرد

مفرما عارض چون سیم را کز خط حشم گیرد

چو سبزه خویش را خط تو خواند جای آن دارد

که گل از خنده بر خاک افتد و غنچه شکم گیرد

پس از ماهیت می بینم، مه من کج مکن ابرو

[...]

امیرعلیشیر نوایی

خوش آن رندی که از دوران دلش چون زنگ غم گیرد

سفال میکده بر کف به جای جام جم گیرد

چو ساقی از پی ساغر گزک هم لب بلب بخشد

من دیوانه میخواهم که ساغر دم به دم گیرد

شود چون عاشق و می نوشد از من خوارتر بینی

[...]

بابافغانی

معلم چون به تعلیم خط از دستش قلم گیرد

خط او بیند و تعلیم از آن مشگین رقم گیرد

ستم گویند هر کس از معلم یاد می گیرد

معلم آید و زان شوخ تعلیم ستم گیرد

چنین افسانه ی خوش که دل گفت از دهان او

[...]

فضولی

درین محنت سرا آن به که عاقل خانه کم گیرد

و گر خواهد که گیرد خانه در کوی عدم گیرد

نمی ارزد بغم سلطانی عالم خوش آن رندی

که یاد از حشمت جمشید نآرد جام جم گیرد

ملک را آسمان پروانه شمع بلا خواند

[...]

عرفی

برهمن کی ره اسلام از بیم و ستم گیرد

بهل تا سوی دیر آید، اجازت از صنم گیرد

طواف کعبه کردم با دل پر آتش و ترسم

که ناگه شعله در بال مرغان حرم گیرد

اگر آزاد گردد دل ز سوز آتش دوزخ

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه