گنجور

 
فضولی

خوب می دانم وفا از خود جفا از یار خود

زآنکه او در کار خود خوبست و من در کار خود

بگذر از آزارم ای بدخواه بر خود رحم کن

ور نه می سوزم ترا با آه آتشبار خود

برق آه آتشینم می گدازد سنگ را

می دهد بدخواه در آزار من آزار خود

من کیم تا افکند آن سرو بر من سایه

کاش بگذارد مرا در سایه دیوار خود

می کند هر لحظه روزم را سیاه از دود آه

می کشم صد آه هر دم از دل افکار خود

ای که از دست دلم هر دم شکایت می کنی

گر نمی خواهی بر افشان طره طرار خود

کرده ام اکرار جان دادن فضولی در رهش

گر کشندم بر نخواهم گشت از اقرار خود

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

آمدم تا رو نهم بر خاک پای یار خود

آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود

آمدم کز سر بگیرم خدمت گلزار او

آمدم کآتش بیارم درزنم در خار خود

آمدم تا صاف گردم از غبار هر چه رفت

[...]

حسین خوارزمی

بخت چون بنمود راهم جانب دلدار خود

آمدم تا سر نهم بر خاک پای یار خود

عمر من در کار علم و عقل ضایع گشته بود

آمدم تا عذر خواهم ساعتی از کار خود

سجه و خرقه مرا بی عشق او زنار بود

[...]

سلیم تهرانی

کرده ام در گوشه ی ایران قناعت کار خود

بس بود هندوستانم سایه ی دیوار خود

همچو بال مرغ بسمل مضطرب گردد، اگر

افکند موم دلم مطرب به موسیقار خود

شوق مستی در درون خم مرا جا داده است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه