معلم چون به تعلیم خط از دستش قلم گیرد
خط او بیند و تعلیم از آن مشگین رقم گیرد
ستم گویند هر کس از معلم یاد می گیرد
معلم آید و زان شوخ تعلیم ستم گیرد
چنین افسانهء خوش را ، که دل گفت از دهانِ او
خضر گر بشنود از غیرتش خواب عدم گیرد
کشم سر در گریبان هر سحر بی آن گل خندان
مبادا آه سردم در چراغ صبحدم گیرد
ازین سوزی که دارد پیر کنعان در غم یوسف
سزد کز گوشه بیت الحزن آتش علم گیرد
اگر من سوختم بادا چراغ حسن او روشن
قضا پروانهای از مطلع انوار کم گیرد
فغانی در حریم کویت آمد با دل سوزان
چه سگ باشد که بیداغ تو خود را محترم گیرد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر به توصیف عشق و آموزش میپردازد. شاعر از معلمی سخن میگوید که با گرفتن قلم، خط زیبا و مفهومی را به یادگیرنده منتقل میکند. او همچنین به ستمی که برخی از معلمی یاد میگیرند اشاره میکند و نحوهٔ تأثیرگذاری کلام معلم بر دلها را توصیف میکند. در ادامه، شاعر از درد و غمهای عاشقانه سخن میگوید و به آتش عشق و علم اشاره دارد که به مانند سوختی در دل عاشق باقی میماند. نهایتاً، شاعر به داغی که عشق محبوب بر دل عاشق میگذارد و او را محترم میسازد، اشاره میکند.
هوش مصنوعی: وقتی معلم قلم را در دست میگیرد تا خط بنویسد، خط او را میبیند و از آن درس میآموزد و یاد میگیرد.
هوش مصنوعی: هر کسی که از معلم چیزی میآموزد، به او ستم میکنند. معلم میآید و از آموزشهای خود متضرر میشود.
هوش مصنوعی: اگر خضر، که نماد دانش و حیات است، داستان شیرین دل را از کسی غیر از او بشنود، خواب عدم و عدم وجود بر او فرود میآید.
هوش مصنوعی: هر صبح، هنگامی که سرم را در گریبان فرو میبرم و از دوری آن گل خوشبخت و خندان غمگین میشوم، نکند آه سرد من روز جدید را تاریک کند.
هوش مصنوعی: در اینجا به شدت احساساتی اشاره شده که پیر کنعان (یعقوب) به خاطر غم یوسف (پسرش) دارد. این سوز و اندوه او به اندازهای است که میتواند آتش علم و دانش را از گوشهای از ناامیدی و غم برانگیزد. به عبارت دیگر، غم عمیق او میتواند منشاء دانش و حکمت باشد و نشاندهنده آثار ناشی از مصیبت است.
هوش مصنوعی: اگر من بسوزم، اشکال ندارد، زیرا نور زیبایی او مانند چراغی در دل شب است و پروانهای ممکن است از درخشش آن کمی نور بگیرد.
هوش مصنوعی: فغان و نالهای در آستانه کوی تو بلند شده است، و چه کسی میتواند خود را محترم بداند در حالی که بیدرد و رنج تو زندگی میکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بسند است آنکه زلف بناگوشت علم گیرد
مفرما عارض چون سیم را کز خط حشم گیرد
چو سبزه خویش را خط تو خواند جای آن دارد
که گل از خنده بر خاک افتد و غنچه شکم گیرد
پس از ماهیت می بینم، مه من کج مکن ابرو
[...]
خوش آن رندی که از دوران دلش چون زنگ غم گیرد
سفال میکده بر کف به جای جام جم گیرد
چو ساقی از پی ساغر گزک هم لب بلب بخشد
من دیوانه میخواهم که ساغر دم به دم گیرد
شود چون عاشق و می نوشد از من خوارتر بینی
[...]
چو مشاطه بدست آن چین زلف خم بخم گیرد
بچین از رشک دستش نافه را درد شکم گیرد
بیاد بوی زلفش جان من تا کی ز تن شبها
برون آید سر راه نسیم صبحدم گیرد
قلم گیرد روان از بیم خجلت دست صورتگر
[...]
برهمن کی ره اسلام از بیم و ستم گیرد
بهل تا سوی دیر آید، اجازت از صنم گیرد
طواف کعبه کردم با دل پر آتش و ترسم
که ناگه شعله در بال مرغان حرم گیرد
اگر آزاد گردد دل ز سوز آتش دوزخ
[...]
مبادا کام جان از عیش، تا کام از الم گیرد
فسون عافیت بر دل مخوان، تا خو به غم گیرد
برون آ نیمشب از خانه، تا عالم شود روشن
کسی تا کی سراغ آفتاب از صبحدم گیرد؟
جفا خواهد که از طبع تو آیین جفا جوید
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.