گنجور

 
بابافغانی شیرازی
 

معلم چون به تعلیم خط از دستش قلم گیرد

خط او بیند و تعلیم از آن مشگین رقم گیرد

ستم گویند هر کس از معلم یاد می گیرد

معلم آید و زان شوخ تعلیم ستم گیرد

چنین افسانه ی خوش که دل گفت از دهان او

خضر گر بشنود از غیرتش خواب عدم گیرد

کشم سر در گریبان هر سحر بی آن گل خندان

مبادا آه سردم در چراغ صبحدم گیرد

ازین سوزی که دارد پیر کنعان در غم یوسف

سزد کز گوشه بیت الحزن آتش علم گیرد

اگر من سوختم بادا چراغ حسن او روشن

قضا پروانه یی از مطلع انوار کم گیرد

فغانی در حریم کویت آمد با دل سوزان

چه سگ باشد که بی داغ تو خود را محترم گیرد