گنجور

 
فضولی

شنیده صبحدم از جور گل افغان بلبل را

بدندان پاره پاره ساخته شبنم تن گل را

چو گیرم کاکلَش را، تا کِشم سویِ خُودم ، آن مه،

بقصد دوری من می گشاید عقد کاکل را

صبا را جویبار از موج در زنجیر می دارد

بجرم آن که با زلفت برابر گفت سنبل را

لباس عاریت را اعتباری نیست ای منعم

ز گلبن کم نه بر باده ده رخت تجمل را

چه جویم التفات از گلرخی کز غایت شوخی

ز اسباب کمال حسن می داند تغافل را

نه ای عاشق ، اگر فکرِ نجات از قیدِ غم داری،

چه نسبت با اسیر عشق تدبیر و تأمل را

فضولی بی توکل راه دشوارست بر مقصد

مده گر طالبی از دست دامان توکل را