گنجور

بخش ۷

 
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » سهراب
 

چو آگاه شد دختر گژدهم

که سالار آن انجمن گشت کم

زنی بود برسان گردی سوار

همیشه به جنگ اندرون نامدار

کجا نام او بود گردآفرید

زمانه ز مادر چنین ناورید

چنان ننگش آمد ز کار هجیر

که شد لاله رنگش به کردار قیر

بپوشید درع سواران جنگ

نبود اندر آن کار جای درنگ

نهان کرد گیسو به زیر زره

بزد بر سر ترگ رومی گره

فرود آمد از دژ به کردار شیر

کمر بر میان بادپایی به زیر

به پیش سپاه اندر آمد چو گرد

چو رعد خروشان یکی ویله کرد

که گردان کدامند و جنگ‌آوران

دلیران و کارآزموده سران

چو سهراب شیراوژن او را بدید

بخندید و لب را به دندان گزید

چنین گفت کامد دگر باره گور

به دام خداوند شمشیر و زور

بپوشید خفتان و بر سر نهاد

یکی ترگ چینی به کردار باد

بیامد دمان پیش گرد آفرید

چو دخت کمندافگن او را بدید

کمان را به زه کرد و بگشاد بر

نبد مرغ را پیش تیرش گذر

به سهراب بر تیر باران گرفت

چپ و راست جنگ سواران گرفت

نگه کرد سهراب و آمدش ننگ

برآشفت و تیز اندر آمد به جنگ

سپر بر سرآورد و بنهاد روی

ز پیگار خون اندر آمد به جوی

چو سهراب را دید گردآفرید

که برسان آتش همی بردمید

کمان به زه را به بازو فگند

سمندش برآمد به ابر بلند

سر نیزه را سوی سهراب کرد

عنان و سنان را پر از تاب کرد

برآشفت سهراب و شد چون پلنگ

چو بدخواه او چاره گر بد به جنگ

عنان برگرایید و برگاشت اسپ

بیامد به کردار آذرگشسپ

زدوده سنان آنگهی در ربود

درآمد بدو هم به کردار دود

بزد بر کمربند گردآفرید

ز ره بر برش یک به یک بردرید

ز زین برگرفتش به کردار گوی

چو چوگان به زخم اندر آید بدوی

چو بر زین بپیچید گرد آفرید

یکی تیغ تیز از میان برکشید

بزد نیزهٔ او به دو نیم کرد

نشست از بر اسپ و برخاست گرد

به آورد با او بسنده نبود

بپیچید ازو روی و برگاشت زود

سپهبد عنان اژدها را سپرد

به خشم از جهان روشنایی ببرد

چو آمد خروشان به تنگ اندرش

بجنبید و برداشت خود از سرش

رها شد ز بند زره موی اوی

درفشان چو خورشید شد روی اوی

بدانست سهراب کاو دخترست

سر و موی او ازدر افسرست

شگفت آمدش گفت از ایران سپاه

چنین دختر آید به آوردگاه

سواران جنگی به روز نبرد

همانا به ابر اندر آرند گرد

ز فتراک بگشاد پیچان کمند

بینداخت و آمد میانش ببند

بدو گفت کز من رهایی مجوی

چرا جنگ جویی تو ای ماه روی

نیامد بدامم بسان تو گور

ز چنگم رهایی نیابی مشور

بدانست کاویخت گردآفرید

مر آن را جز از چاره درمان ندید

بدو روی بنمود و گفت ای دلیر

میان دلیران به کردار شیر

دو لشکر نظاره برین جنگ ما

برین گرز و شمشیر و آهنگ ما

کنون من گشایم چنین روی و موی

سپاه تو گردد پر از گفت‌وگوی

که با دختری او به دشت نبرد

بدین سان به ابر اندر آورد گرد

نهانی بسازیم بهتر بود

خرد داشتن کار مهتر بود

ز بهر من آهو ز هر سو مخواه

میان دو صف برکشیده سپاه

کنون لشکر و دژ به فرمان تست

نباید برین آشتی جنگ جست

دژ و گنج و دژبان سراسر تراست

چو آیی بدان ساز کت دل هواست

چو رخساره بنمود سهراب را

ز خوشاب بگشاد عناب را

یکی بوستان بد در اندر بهشت

به بالای او سرو دهقان نکشت

دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان

تو گفتی همی بشکفد هر زمان

بدو گفت کاکنون ازین برمگرد

که دیدی مرا روزگار نبرد

برین بارهٔ دژ دل اندر مبند

که این نیست برتر ز ابر بلند

بپای آورد زخم کوپال من

نراندکسی نیزه بر یال من

عنان را بپیچید گرد آفرید

سمند سرافراز بر دژ کشید

همی رفت و سهراب با او به هم

بیامد به درگاه دژ گژدهم

درباره بگشاد گرد آفرید

تن خسته و بسته بر دژ کشید

در دژ ببستند و غمگین شدند

پر از غم دل و دیده خونین شدند

ز آزار گردآفرید و هجیر

پر از درد بودند برنا و پیر

بگفتند کای نیکدل شیرزن

پر از غم بد از تو دل انجمن

که هم رزم جستی هم افسون و رنگ

نیامد ز کار تو بر دوده ننگ

بخندید بسیار گرد آفرید

به باره برآمد سپه بنگرید

چو سهراب را دید بر پشت زین

چنین گفت کای شاه ترکان چین

چرا رنجه گشتی کنون بازگرد

هم از آمدن هم ز دشت نبرد

بخندید و او را به افسوس گفت

که ترکان ز ایران نیابند جفت

چنین بود و روزی نبودت ز من

بدین درد غمگین مکن خویشتن

همانا که تو خود ز ترکان نه‌ای

که جز به آفرین بزرگان نه‌ای

بدان زور و بازوی و آن کتف و یال

نداری کس از پهلوانان همال

ولیکن چو آگاهی آید به شاه

که آورد گردی ز توران سپاه

شهنشاه و رستم بجنبد ز جای

شما با تهمتن ندارید پای

نماند یکی زنده از لشکرت

ندانم چه آید ز بد بر سرت

دریغ آیدم کاین چنین یال و سفت

همی از پلنگان بباید نهفت

ترا بهتر آید که فرمان کنی

رخ نامور سوی توران کنی

نباشی بس ایمن به بازوی خویش

خورد گاو نادان ز پهلوی خویش

چو بشنید سهراب ننگ آمدش

که آسان همی دژ به چنگ آمدش

به زیر دژ اندر یکی جای بود

کجا دژ بدان جای بر پای بود

به تاراج داد آن همه بوم و رست

به یکبارگی دست بد را بشست

چنین گفت کامروز بیگاه گشت

ز پیگارمان دست کوتاه گشت

برآرم به شبگیر ازین باره گرد

ببینند آسیب روز نبرد

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

محمدرضا درویشی » موسیقی حماسی ایران ۲۳ - شاهنامه خوانی ۲ » شاهنامه خوانی - رزم سهراب و گردآفرید (فارس- قشقایی)

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

شاهنامهٔ فردوسی - چاپ مسکو » تصویر 491

حاشیه‌ها

تا به حال ۴۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

mohsen در ‫۹ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۱۱:۲۵ نوشته:

بخندید بسیار گرد آفرید
به باره برآمد سپه بنگرید
قبل از این بیت ابیات زیادی در گفتگو میان سهراب و گردآفرید (قول و قرارهای عاشقانه) حذف شده است که در نتیجه گردآفرید از بالای برج میخندد و به سهراب میگوید من تو را فریب دادم و ترکان از ایرانیان زن نمی یابند. ابیات افتاده شده را در یاد ندارم اما بزودی خواهم آورد!

 

mohsen در ‫۹ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۱۱:۲۷ نوشته:

یکی بوستان بد در اندر بهشت
به بالای او سرو دهقان نکشت
در اندر بهشت غلط و بی معتاست و در اردیبهشت صحیح است (تصحیح استاد بهرام مشیری)

 

mohsen در ‫۹ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱، ساعت ۱۱:۲۹ نوشته:

دریغ آیدم کاین چنین یال و سفت
همی از پلنگان بباید نهفت
بباید نهفت غلط و بی معناست و بیابد تهفت صحیح است (تصحیح استاد بهرام مشیری)

 

سیل آبادی در ‫۸ سال و ۶ ماه قبل، شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۱، ساعت ۱۲:۲۴ نوشته:

به نظر در اندر بهشت یعنی درش به بهشت باز میشود و در اردیبهشت یعنی یک باغ در فصل اردیبهشت که هر دو معنی دارد.
و همچنین بباید نهفت یعنی بباید کم کرد و مخفی کرد و تهفت نمیدانم یعنی چی.
و اما قول و قرار عاشقانه من جایی چیزی اضافه بر این ندیدم در حالی که فکر هم نمی کنم ناقص باشه بیت :

چو رخساره بنمود سهراب را
ز خوشاب بگشاد عناب را
اشاره به عشوه ای دارد که گرد آفرین در کار سهراب میکنه. ( خوشاب یعنی در خوش آب و رنگ و کنایه از دندان - عناب کنایه از لب)

 

MOHSEN در ‫۸ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱، ساعت ۱۲:۲۵ نوشته:

تصحیح میکنم "بیابد نهفت" یعنی پلنگان بدن پهلوانی تو را میخورند. با سپاس از سیل آبادی...

 

MOHSEN در ‫۸ سال و ۵ ماه قبل، پنج شنبه ۲۱ دی ۱۳۹۱، ساعت ۱۲:۳۳ نوشته:

همانا که تو خود ز ترکان نه ای؛ که جز بآفرینِ بزرگان نه ای.
بدان زور و بازوی و آن کتف و یال، ندیدم تو را از بزرگان هَمال».
بدو گفت سهراب:«کای خوبچهر!
به تاج و به تخت و به ماه و به مهر،
که این باره با خاک پست آورم؛
تو را ، ای ستمگر! به دست آورم.
چو بیچاره گردی و پیچان شوی،
ز گفتِ نبهره پشیمان شوی».
بخندید و او را به افسوس گفت،
که:«ترکان از ایران نیابند جفت.

 

سینا در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، شنبه ۵ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۰۱:۵۹ نوشته:

بیت چهارم مصراع دوم
که شد لاله رنگش به کردار قیر
اصلاح شود به
چو شد لاله برگش به کردار قیر
با تشکر

 

سهراب فدائی در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۳۳ نوشته:

خداوندا چرادل آفریدی
چرادرعشق مشکل افریدی

اگرعاشق شدن باشد گناهی
پس چرامعشوق خوشکل افریدی

 

در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، جمعه ۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۱۹ نوشته:

نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
مصرع دوم یعنی چه ؟
ممنون اگر توضیح دهید

 

merce در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۵۲ نوشته:

ناشناس گرامی
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
چندی صبر کردم تا جواب سؤال شما را یکی از ادیبان بدهد . ولی گویا تعبیرها و تفسیر های بسیاری در مورد این مصرع گفته شده که زیاد مورد پسند صاحبنظران نیست . من نیز از رسمی با خبرم که هنوز در دهات ایران متداول است . معمولاً ما انسانها برجسته ترین شاخص هر حیوانی را به او نسبت می دهیم مثلاً سگ با وفاست یا کسی مثل شیر می غرّد و یا مثل گاو میخورد
میگویند تنها حیوانی که آنقدر می خورد تا راه نفَسش میگیرد گاو است که در حال خفگی می افتد
درین مواقع کسانی درآبادی متخصص حل مشکل هستند که در زیر دنده ی حیوان که معده کاملاً به پوست چسبیده کاردی فرو می کنند که علوفه ی بلعیده شده به بیرون فوران کند و گاو آسوده شود
کاردی که به پهلوی گاو می خورد سزای نادانی اوست
میگوید تو هم چون گاو نادان سزای نادانی ات را می بینی
امید که دیگران نیز معانی دیگری بنویسند
با درود
مرسده

 

مجتبی خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۲۳ نوشته:

بسم الله تعالی و له الحمد
نباشی بس ایمن به بازوی خویش / خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
گاو را برای استفاده از گوشتش پروار می کنند ، بنابراین گاو هر چقدر بیشتر بخورد و چاق تر شود ، زمان مرگ و تباهی اش نزدیک تر خواهد شد و (تو نیز فریفتۀ زور و بازو و هیکل خود نشو) یا اگر گاوی سر در آخور گاو دیگری کند ، آن گاو او را شاخ خواهد زد (تو نیز سرت را در آخور پهلوانان دیگر نکن)
مثلی است ، و مراد این که ، نادان باشد کسی که جان خویشتن را در خطر اندازد .

 

مجتبی خراسانی در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۴۵ نوشته:

به زیر دژ اندر ، یکی جای بود / کجا دژ بدان جای بر پای بود
به تاراج داد آن همه بوم و رُست / به یکبارگی دست بَد را بشُست
دریافت این دو بیت هم کمی دشوار است ، عرض می کنم : دژ در بلندی قرار گرفته بوده که قاعدتا هم ، برای تسلط بر همه جا بدین گونه بنا می کردند و در پایین آن ، دشتی بوده که غذا و علوفه و چراگاه دژ به آن بستگی داشته است . سهراب ، پیش از همه آن را به تاراج داده تا مردم آن قلعه بی برگ و گرسنه بمانند و تسلیم شوند .
مصراع (به یکبارگی...) را به دو شکل می توان خواند ،
الف) دست بد را بشست ، یعنی کار بد را آغاز کرد
ب) دستِ بد را بشست : بدی را به نهایت رساند . اما به نظر می رسد که «به یکبارگی دست ، بد را بشست» یعنی برای جنگیدن آماده شد ، با توجه به سیاق عبارت مناسب تر است .
والله اعلم

 

ناشناس در ‫۶ سال و ۱ ماه قبل، یک شنبه ۳ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۳۰ نوشته:

با سلام
جناب اقای مجتبی خراسانی مرسی که نظر خودتان را فرمودید
ولی من تا آنجا که دیده ام در ولایت ما گاوها اگر هم آخور باشند به یکدیگر شاخ نمیزنند ولی توضیح کافی لازم بود بر اینکه هرچقدر گاو بیشتر بخوردو زمان مرگ و تباهی اش نزدیکتر خواهد شد چه ارتباطی به خورد گاو نادان ز پهلوی خویش دارد
به هر حال همانطور که خانم مرسده نوشته اند گویا تعبیر ها و تفسیرها برین بیت بسیار است
سرکار خانم مرسده
از شما هم بسیار متشکرم برای تعریف و تفسیر این بیت . من دو معنی دیگر از آقای استاد بهرام مشیری که نظر شخص ایشان نبود شنیده بودم که یکی از آنها نزدیک به نظر آقای خراسانی بود ولی استاد مشیری هیچکدام را معتبر نمی دانستند . ولی این معنی که شما نوشتید از همه ی معانی دیگر به عقل نزدیکتر و ملموستر میآید
که گاو نادان به سبب پر خوری کاردی به پهلویش بخورد با اجازه ی شما من این تعریف را برای آقای مشیری نیز میفرستم که شاهنامه شناس هستند
به هر حال بسیار لذت بردم
و مساًله من نیز با تعریف شما حل شد

 

احمد رحمت بر در ‫۶ سال قبل، چهار شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۰۹ نوشته:

من هم با نظر محسن در مورد بیت زیر موافقم:
دریغ آیدم کاین چنین یال و سفت
همی از پلنگان بباید نهفت
گویا «بیابد نهفت» معنای بهتری به بیت می‌دهد، چنانچه در واژه‌نامه دهخدا برای کلمه نهفت معنی «گور. مدفن . قبر. » ذکر شده است و این بیت از شاهنامه هم برای مثال آورده شده است:
که کام دد و دام بودش نهفت
سرش را یکی تنگ تابوت جفت .
در مورد بیت مد نظر هم می‌شود چنین معنی کرد: «از دست پلنگان به گور رود» یا «گور او درون پلنگان شود (یعنی خوراک پلنگان گردد.)»

 

احمد رحمت بر در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، جمعه ۲۳ بهمن ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۴۲ نوشته:

به تاراج داد آن همه بوم و رست
به یکبارگی دست بد را بشست
- دست بد را شستن ؛ بد را دست شُستن . آماده شدن بدی را
لغت‌نامه دهخدا.

 

هما در ‫۴ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۱۵ نوشته:

وزن این مصراع چرا اینجوریه؟!!!
بزد نیزهٔ او به دو نیم کرد

 

محمدرضا ابراهیمی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، پنج شنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۶، ساعت ۰۸:۲۸ نوشته:

به نام خدا
در مصراع اول بیت 27 مصراع اول اشکالل وجود دارد و صورت صحیح آن این است:
بزد نیزه او را به دو نیم کرد
خوانش :بِزَد نِیزِیو را به دو نیم کرد.
اگر منبع هم می خواهید به جلد دوم کتاب نامه باستان میر جلال الدین کزازی مراجعه کنید.

 

امین مرادبک در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۲۲:۰۴ نوشته:

بیت سی مصارع دوم
چو آمد خروشان به تنگ اندرش
بجنبید و برداشت خود از سرش
کلمه بنجبید غلط هست، درستش بخندید هست تصحیح استاد مینوی
چون هر دو پشت اسب سوار هستند پس هر دو در حال جنبیدن و تکان خوردن هستند.
چو آمد خروشان به تنگ اندرش
بخندید و برداشت خود از سرش

 

شهروز کبیری در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۰۵ نوشته:

با درود
بنابه نظر استاد بهرام مشیری، در بیت:
یکی بوستان بد در اندر بهشت
به بالای او سرو دهقان نکشت
«در اندر بهشت» نادرست است و «در اردیبهشت» صحیح آن است.
دلیل اول آنکه:
آنچیزی که در مشبه هست باید در مشبه به نیز باید موجود باشد. اگر «در اندر بهشت» صحیح میبود باید گرد آفرید نیز دارای دری میبود که ما قایل شویم که آن در رو به بهشت باز میگردد.
دلیل دوم آنکه «در اردیبهشت» تشبیهی است که حداقل دو مرتبه ی دیگر در شاهنامه آمده:
1) در داستان سیاوش:
به شادی یکی نامه پاسخ نوشت
چو تازه بهاری در اردیبهشت
2) در انتهای شاهنامه و در بخش پادشاهی یزدگرد:
پر از گوهر نابسود افسرش
ز دیبای چینی فروزان برش
بهاریست گویی در اردیبهشت
به بالای او سرو دهقان نکشت

که بسیار به بیت مورد بحث نزدیک است.
البته مورد دیگری نیز هست که مربوط به داستان فریدون است البته گویا در متن شاهنامه ی گنجور وجود ندارد. و آن در داستان فریدون است:
3) بهاریست خرم در اردیبهشت
همه خاک عنبر همه زر خشت

باعث خوشحالی خواهد بود اساتید عزیز در اینباره نظر دهند.

 

شهروز کبیری در ‫۳ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۲۶ نوشته:

با درود خدمت اساتید پاک مغز
در باب بیت:
نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
نظر اساتید به شرح زیر است:
جناب‌ دکتر میرجلال‌الدین‌ کزّازی‌، «پهلو» را به‌ معنای‌ دو سوی‌ شکم‌ می‌دانند: «گاوی‌ را می‌کشند و از گوشتش‌ توشه‌ می‌سازند که‌ فربه‌ و چرب‌ پهلو باشد؛ پس‌ گاوی‌ که‌ خویشتن‌ را می‌پرورد و پهلوی‌ نزارش‌ را با خورش‌ بسیار فربه‌ و پروار می‌گرداند، به‌ راستی‌ زمینه‌ مرگ‌ خویش‌ را فراهم‌ می‌آورد.»
جناب بهرام مشیری هم صراحتا (در برنامه تلویزیونی) همین نظر دکتر کزازی رو تایید کرده اند. ضمنا در تایید این معنی، بیتی از مثنوی معنوی عنوان میکنند با این مضمون:
ویدیو این مساله اینجاست:
https://www.youtube.com/watch?v=7Dx13EsCUqw
(دقیقه 29ویدیو)
تو
نظر دکتر منصور رستگار: «یعنی‌ گاو نادان‌ همه‌ ضربت‌ها و آسیب‌ها را از پهلوی‌ چاق‌ و فربه‌ خود می‌خورد.»
نظر روانشاد دکتر جعفر شعار و جناب‌ دکتر حسن‌ انوری‌: «گاو نادان‌ نمی‌داند که‌ برای‌ بهره‌مندی‌ از گوشت‌ و پهلوی‌ چرب‌ اوست‌ که‌ به‌ او آب‌ و گیاه‌ می‌دهند.»
نظر جناب دکتر عزیزالله جوینی البته چیز دیگری است که بسیار عجیب و بعید مینماید:
گاوان‌ به‌ هنگام‌ جنگ‌ با یکدیگر ابتدا با سر به‌ همدیگر حمله‌ می‌کنند و… آنگاه‌ گاو غالب‌ با دو شاخ‌ خود به‌ پهلوی‌ گاو مغلوب‌ می‌کوبد و…

در انتها بنظر این بنده ناچیز این میرسد نظر جناب کزازی (و سایر اساتید که آن معنی را تایید کرده اند) صحیح است. چند مورد از ابیات شعرای دیگر در این باره به عنوان شاهد، در ادامه آمده:
گاو اگر خسبد وگر چیزی خورد
بهر عید و ذبح خود می پرورد
(مولانا - مثنوی معنوی - دفتر سوم - بخش 187)
تو گاو فربه حرصت به روزه قربان کن
که تا بری به تبرک هلال لاغر عید
(مولانا - دیوان شمس - غزل شماره 925)
خبر ز لذت پهلوی چرب خویشت نیست
شبی چو شمع دربن قحطخانه مهمان باش
(بیدل دهلوی - غزل شماره 1762)
بر دستبرد تیغ قضا دل نهاده ای
پهلوی چرب خویش به قصاب داده ای
(صائب تبریزی -دیوان غزلیات - غزل شمارهٔ 6898)
گاو است خویش پرور از بهر عید قربان
دجال گاو مهدی عید است در قتالش
(صفای اصفهانی)

 

کامبیز در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۱۳ نوشته:

آمد خروشان به تنگ اندرش
بجنبید و برداشت خود از سرش
بجنبید به غلط نوشته شده است، معنی نمیده، بخندید و برداشت از سرش. شعر حماسی است

 

۷ در ‫۳ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۱۷ آذر ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۴۰ نوشته:

بجنبید درست است و به معنی عجله و شتاب د میباشد.حرکت تند و سریع
بجنب: عجله کن-بشتاب
جنب و جوش

 

سید عطاالله مهاجرانی در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۴:۰۴ نوشته:

خورد گاو نادان زپهلوی خویش!
زپهلوی خویش، یک اصطلاح مجازی ست، به معنای از سوی خویش یا از طرف خویش. دوستان ارجمندی که پهلو را به معنای حقیقی آن تصور کرده اند، در تفسیر بیت به تنگنا افتاده اند. اصطلاح «از پهلو » را در آثار شاعران دیگر می بینیم که شاهد سخن ماست.
مولوی:
گر بدزدی و ز گل من می بری
رو که هم از پهلوی خود می خوری
سعدی:
نمرد از تهیدستی آزاد مرد
ز پهلوی مسکین شکم پر نکرد
حافظ:
بگشا بند قبا تا بگشاید دل من
که گشادی که مرا بود ز پهلوی تو بود
در هر سه شاهد پهلو به معنای مجازی ست و نه حقیقی. بدهی ست که حکیم فردوسی هم به همان مفهوم مجازی این واژه را به کار برده است.
با احترام

 

روفیا در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۹:۵۷ نوشته:

سید عطاء الله مهاجرانی گرامی
لطفا این را هم بگویید که معنای مجازی پهلو در اینجا چیست؟
معنای بیت چیست؟؟

 

۷ در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۰:۳۴ نوشته:

خدایا پناه بر تو
من ماتم و مبهوتم این دوستان که هر یک فکر میکنند رای آنها درست است چرا دمی فکر نمیکنند که آیا ممکن نیست فردوسی هر دو برداشت را در نظر داشته است.
و اما به این دوست بالایی:
1-شکل درست این بیت شیخ سعدی چنین است:
بمرد از تهیدستی آزادمرد
ز پهلوی مسکین شکم پر نکرد
آزادمرد از تهیدستی مرد(یا میمیرد) ولی از پهلوی مسکین شکم خود پر نکرد(نمیکند)
چنانکه آشکار است میتوان گفت آن که آزادمرد نیست و ستمکاره است همچون درنده ای است که از پهلوی جانور مسکین و ناتوان شکم خود پر میکند و به مردارخواری روی نهاده و مینهد.(ضعیف کشی)
سعدی نیز در اینجا هر دو معنی را در نظر داشته است.

 

nabavar در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۱:۰۳ نوشته:

خورد گاو نادان زپهلوی خویش!
چه خوش تعبیر و تفسیری داشت ، مرسده بانو
که ضربه کارد به پهلوی گاو ، در نتیجه ی پرخوری و در نتیجه تنگی نفس اوست،
البته که تعبیر دیگر دوستان نیز تا حدودی قابل پذیرش است ، ولی حاشیه ی جناب مهاجرانی را مربوط به موضوع نمی بینم ، امید که ایشان توضیح بیشتری در مورد مجازی بودن پهلو بدهند
با احترام

 

روفیا در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۵:۲۳ نوشته:

بلی
گمان می کنم معنایی که یار دیرین مرسده بانو گفتند درست است.
با توجه به نیم بیت اول که زنهار می دهد که چندان به زور بازویت تکیه مکن، اینجا هم مراد گوینده اینست که گاو که طبیعتا نادان است (گاو دانا که نداریم) از طبیعت نادان وار خود ضربه می خورد نه از کس دیگری.
البته هیچ نمی دانم جریان این ضربه چگونه و از چه قرار است.
ولی دور از ذهن نیست جریان کارد به پهلوی گاو و فوران محتویات معده.
در روستایی که در آن باغداری می کنم گاوها لاینقطع در حال خوردن هستند و اگر هم دمی از خوردن فارغ شوند به نشخوار مشغولند حتی نیمه شبان!
چالش عظیمی است برای این زبان بسته ها سیر شدن!

 

nabavar در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۱ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۲۶ نوشته:

روفیا بانو
”یار دیرین “را گُل گفتید
یاد آن بحث های شیرین گرامی باد
زنده باشید

 

فاطمه در ‫۳ سال قبل، یک شنبه ۲۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۳۹ نوشته:

سلام ببخشید ما بین دوستامون بحث افتاده که تو بیت14(کمان را به زه کرد و بگشاد بر / نبد مرغ را پیش تیرش گذر)معنی بر پهلو هست یا بازو؟؟لطفا راهنماییم کنین
ایمیل منfatemeh80rezazadeh@yahoo.com

 

۷ در ‫۳ سال قبل، سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۲۰ نوشته:

کمان را به زه کرد و بگشاد بر
بر در اینجا بازو باشد.
کمان را چله کرد و بازو گشود و چنان استاد تیراندازی بود که مرغ را در هوا میزد
البته واژه زود حذف شده است.

 

۷ در ‫۳ سال قبل، سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۰۸ نوشته:

نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
نادان به زور بازوی خود گرفتار آید درست چون گاو که از پرخوری کشته میشود.چون چاق تر از دیگر گاوان که باشد زودتر کارد بر گلویش. مینشیند.آدم نادان که زور و بازویی هم اگر داشته باشد(یا خیال کند که دارد) بیشتر با دیگران درگیر میشود و آخر سر کسی پیدا میشود که سر و ته او را یکی کند.
دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخرد
با نفس خود کند به مراد و هوای خویش
از دست دیگران چه شکایت کند کسی
سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش

 

۷ در ‫۳ سال قبل، سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۳:۲۷ نوشته:

آسته برو، آسته بیا که گربه شاخت نزنه
+
یارو یابو برش داشته
=
از ماست که بر ماست

 

۷ در ‫۳ سال قبل، چهار شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۰۱:۳۲ نوشته:

سپهبد عنان اژدها را سپرد
به خشم از جهان روشنایی ببرد
سپهبد(سهراب) عنان را به اژدها سپرد(افسار اسب را رها کرد)
انچنان با خشم راند که گویی شب شد(بر اثر گرد و خاک)

 

محمود طیب در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۱۴:۴۸ نوشته:

دوستان معنی بیت " برین بارهٔ دژ دل اندر مبند
که این نیست برتر ز ابر بلند" این است:
"به این اسب قوی و نیرومند است دل مبند، چرا که هرچه باشد از ابرهای بلند و آسمان دست نیافتنی تر نیست"
باره: در اینجا به معنای اسب است. باره گاهی به معنای دژ و حصار بلند و محکم است.
پس اگر در این بیت هم باره به معنای دژ باشد؛ خب می شود حشو! مانند حُسن خوب!
پس اینجا باره به معنای اسب دژمانند و قوی هیکل است. به ویژه که در مصراع بعدی آن رابه ابر تشبیه کنایی کرده. چرا که ابر نیز در حرکت است و می شود تشبیهی به اسب هم داشت. مثلاً فلانی سوار بر ابر در حرکت است. محمود طیّب

 

حسین،۱ در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، شنبه ۳۰ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۱۷:۱۴ نوشته:

طیب جان
بارهٔ دژ
گویا منظور دیوار قلعه باشد .
زنده باشی

 

زهرا در ‫۲ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۷، ساعت ۲۳:۴۹ نوشته:

سلام خدمت دوستان
در مورد بیت «خورد گاو نادان ز پهلوی خویش» بهتره بپذیریم که ممکنه شاعر چندین منظور داشته باشه. ممکن هم هست که فقط یک معنا مورد نظرش بوده باشه. ولی درهر حال تفاوت مفهومی زیادی به چشم نمی‌خورد.
نظر من اینست که:
اگر کارد خوردن به پهلوی گاو، در اثر پرخوری و طمع را در نظر بگیریم، میتوانیم بگوییم که فردوسی به آز و هوس و قول‌قرارهای عاشقانه سهراب اشاره کرده(اگر اینچنین ابیات عاشقانه وجود داشته باشند)
و اگر این را در نظر بگیرم که گاو علوفه میخورد و چاق میشود و به سبب چاق‌وچله‌ بودن خورده می‌شود؛ -که با مصراع قبلی نیز هماهنگ تر است-
میتوانیم بگوییم منظور شاعر همان تکبر سهراب به زور وبازویش است که موجب شکستش شد.
شاید هم مصراع به ضربه خوردن گاو از پهلو-جایی که از آن غافل است- اشاه دارد(معمولا گاو را از سمت پهلو‌اش غافلگیر میکنند)

 

شمس الدین جلیلیان در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۴۶ نوشته:

با درود به پیشگاه دوستان
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش را باید با نگاه به مصراع نخست تفسیر نمود : در مصراع اول با لحنی هشدار آمیز به سهراب می گوید فریفته ی قدرت بازو و توان و اندام پهلوانیت نشو و به زور بازویت نناز و مانند گاو نباش زیرا گاو آسیب و ضربه ای که می بیند ناشی از پهلوی چاق و هیکل درشتش است (اگر پهلویش چاق نباشد ، قصابی نمی شود !) خوردن در اینجا به معنی ضربه و آسیب خوردن است و امروزه هم در همین معنا کاربرد دارد . مثلا هرچه خوردیم از رفیق نا رفیق بود و ... ) لازم به ذکر است سروران ارجمند می دانند مصدر خوردن در زبان فارسی در معانی فراوانی کاربرد دارد و در این بیت نباید آن را متعدی بگیریم .
خوردن : اصابت کردن / تیر به او خورد / قرعه به نام او خورد
خورد : ضربه خورد که شرح آن رفت
به او می خورد : یعنی مناسب اوست ، به او می آید
این قطعه به این وسیله می خورد : یعنی اندازه اش است و ...
به قیافه اش می خورد که دزد باشد ، یعنی از قیافه اش بر می آید که ...

 

nabavar در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۹، ساعت ۲۱:۵۹ نوشته:

نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
تفسیر و تعبیر خانم مرسده از تمام معانی که دیگر عزیزان گفته اند مستدل تر است.
با پوزش از آقای مهاجرانی که بسیار نامربوط فرمودند

 

اشکان در ‫۷ ماه قبل، شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۴ نوشته:

چو بشنید سهراب تنگ آمدش که آسان همی دژ به چنگ آمدش
همی : برای استمرار و امتداد فعل می آید

 

یحیی بیدارپور در ‫۶ ماه قبل، شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۳۰ نوشته:

بانو مرسده،
تعبیر شما احتیاج به قدری تغییر دارد. چرا که استفاده از کارد در پهلوی گاو به علت پرخوری یا طمع نیست و آنجایی را هم که کارد میزنند معده نیست. گاهی اوقات، و تحت شرایط متفاوت (که شرح آن از حوصله این حاشیه بیرون است) گاز زیادی در شکمبه جمع میشود. ازدیاد فشار گاز است که به همه اعضاء داخلی، منجمله ریه، فشار میآورد و میتواند باعث مرگ شود. ایجاد شکاف در تهیگاه برای تخلیه گاز است، نه تخلیه مواد غذایی زیادی. شکمبه که خیلی بزرگ است و میتواند تا 20% وزن بدن گاو هم برسد، در طرف چپ قرار دارد. آنچه که ما به آن معده میگوییم، در گاو، شیردان نام دارد، نسبتا کوچک است و در طرف راست.
حالا یا فردوسی هم از فیزیولوژی گوارشی گاو کم اطلاع بوده، و او هم برداشت شما را داشته. من این را غیر محتمل میدانم. مردمان روستایی این جور چیزها را خوب می دانستند و میدانند. من دو احتمال دیگر را در ذهن دارم، ولی هر دو را زیادی پیچیده میبینم و بنابراین از نقل آنها خودداری میکنم. با احترام.

 

nabavar در ‫۶ ماه قبل، شنبه ۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۶:۳۲ نوشته:

خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
در درسهایی از شاهنامه ی استاد دکتر محمد جعفر محجوب در مورد این مصرع دقیقاً همین تعبیر بانو مرسده را بیان داشته اند،
تا بحال خطایی در گفتار ایشان ندیده ام

 

کاشانی در ‫۶ ماه قبل، یک شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۴۱ نوشته:

باسلام.
در مورد نظر خانم مرسده اگه یه همچین کاری باشه که پهلوی گاو پر خور را کارد میزنن تا محتویات به بیرون ریخته شود، برداشتی که بنده میکنم ابنه که این عمل رو برا نجات جان گاو میکنن نه برا کشتنش. که این تعبیر در این جا جایی نداره به سهراب هشدار داده میشه که کشته خواهی شد نه اینکه خنجر میخوری که نجات پیدا کنی. به نظر بنده استدلال ادبیب بزرگوار بهرام مشیری کامل تر باشه. دوستان میتونند در مورد صحبت بنده داوری کرده و نظر بدهند.

 

ملیکا رضایی در ‫۱۲ روز قبل، جمعه ۲۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۵۳ پاسخ داده:

نظر شما کاملا درست است و آن بیت دقیقا همین را میدهد مچکر از دوستان عزیز با استدلال ها و تحلیل هاشان

 

کاشانی در ‫۶ ماه قبل، یک شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۵۲ نوشته:

البته بنده این عمل کارد زدن بخ پهلوی گاور رو اولین بار است که میشنوم و بعید میدانم که وافعی باشد. حالا گیرم که وجود داشته باشه. با جای پاره گی کارد چیکار میکنن. بخیه و پانسمان میکنن یا رها میکنن خودش خوب بشه. دوستانی که چنین چیزی رو دیدن یا شنیدن بیشتر توضیح بدن.

 

محمد در ‫۴ ماه قبل، سه شنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۹ نوشته:

سلام
مفهوم و منظور از سرافراز در مصرع سمند سرافراز بر دژ کشید چیست؟

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.