گنجور

بخش ۱

 
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران
 

درخت برومند چون شد بلند

گر آید ز گردون برو بر گزند

شود برگ پژمرده و بیخ مست

سرش سوی پستی گراید نخست

چو از جایگه بگسلد پای خویش

به شاخ نو آیین دهد جای خویش

مراو را سپارد گل و برگ و باغ

بهاری به کردار روشن چراغ

اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک

تو با شاخ تندی میاغاز ریک

پدر چون به فرزند ماند جهان

کند آشکارا برو بر نهان

گر از بفگند فر و نام پدر

تو بیگانه خوانش مخوانش پسر

کرا گم شود راه آموزگار

سزد گر جفا بیند از روزگار

چنین است رسم سرای کهن

سرش هیچ پیدا نبینی ز بن

چو رسم بدش بازداند کسی

نخواهد که ماند به گیتی بسی

چو کاووس بگرفت گاه پدر

مرا او را جهان بنده شد سر به سر

همان تخت و هم طوق و هم گوشوار

همان تاج زرین زبرجد نگار

همان تازی اسپان آگنده یال

به گیتی ندانست کس را همال

چنان بد که در گلشن زرنگار

همی خورد روزی می خوشگوار

یکی تخت زرین بلورینش پای

نشسته بروبر جهان کدخدای

ابا پهلوانان ایران به هم

همی رای زد شاه بر بیش و کم

چو رامشگری دیو زی پرده‌دار

بیامد که خواهد بر شاه بار

چنین گفت کز شهر مازندران

یکی خوشنوازم ز رامشگران

اگر در خورم بندگی شاه را

گشاید بر تخت او راه را

برفت از بر پرده سالار بار

خرامان بیامد بر شهریار

بگفتا که رامشگری بر درست

ابا بربط و نغز رامشگرست

بفرمود تا پیش او خواندند

بر رود سازانش بنشاندند

به بربط چو بایست بر ساخت رود

برآورد مازندرانی سرود

که مازندران شهر ما یاد باد

همیشه بر و بومش آباد باد

که در بوستانش همیشه گلست

به کوه اندرون لاله و سنبلست

هوا خوشگوار و زمین پرنگار

نه گرم و نه سرد و همیشه بهار

نوازنده بلبل به باغ اندرون

گرازنده آهو به راغ اندرون

همیشه بیاساید از خفت و خوی

همه ساله هرجای رنگست و بوی

گلابست گویی به جویش روان

همی شاد گردد ز بویش روان

دی و بهمن و آذر و فرودین

همیشه پر از لاله بینی زمین

همه ساله خندان لب جویبار

به هر جای باز شکاری به کار

سراسر همه کشور آراسته

ز دیبا و دینار وز خواسته

بتان پرستنده با تاج زر

همه نامداران به زرین کمر

چو کاووس بشنید از او این سخن

یکی تازه اندیشه افگند بن

دل رزمجویش ببست اندران

که لشکر کشد سوی مازندران

چنین گفت با سرفرازان رزم

که ما سر نهادیم یکسر به بزم

اگر کاهلی پیشه گیرد دلیر

نگردد ز آسایش و کام سیر

من از جم و ضحاک و از کیقباد

فزونم به بخت و به فر و به داد

فزون بایدم زان ایشان هنر

جهانجوی باید سر تاجور

سخن چون به گوش بزرگان رسید

ازیشان کس این رای فرخ ندید

همه زرد گشتند و پرچین بروی

کسی جنگ دیوان نکرد آرزوی

کسی راست پاسخ نیارست کرد

نهانی روان‌شان پر از باد سرد

چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو

چو خراد و گرگین و رهام نیو

به آواز گفتند ما کهتریم

زمین جز به فرمان تو نسپریم

ازان پس یکی انجمن ساختند

ز گفتار او دل بپرداختند

نشستند و گفتند با یکدگر

که از بخت ما را چه آمد به سر

اگر شهریار این سخنها که گفت

به می خوردن اندر نخواهد نهفت

ز ما و ز ایران برآمد هلاگ

نماند برین بوم و بر آب و خاک

که جمشید با فر و انگشتری

به فرمان او دیو و مرغ و پری

ز مازندران یاد هرگز نکرد

نجست از دلیران دیوان نبرد

فریدون پردانش و پرفسون

همین را روانش نبد رهنمون

اگر شایدی بردن این بد بسر

به مردی و گنج و به نام و هنر

منوچهر کردی بدین پیشدست

نکردی برین بر دل خویش پست

یکی چاره باید کنون اندرین

که این بد بگردد ز ایران زمین

چنین گفت پس طوس با مهتران

که ای رزم دیده دلاور سران

مراین بند را چاره اکنون یکیست

بسازیم و این کار دشوار نیست

هیونی تکاور بر زال سام

بباید فرستاد و دادن پیام

که گر سر به گل داری اکنون مشوی

یکی تیز کن مغز و بنمای روی

مگر کاو گشاید لب پندمند

سخن بر دل شهریار بلند

بگوید که این اهرمن داد یاد

در دیو هرگز نباید گشاد

مگر زالش آرد ازین گفته باز

وگرنه سرآمد نشان فراز

سخنها ز هر گونه برساختند

هیونی تکاور برون تاختند

رونده همی تاخت تا نیمروز

چو آمد بر زال گیتی فروز

چنین داد از نامداران پیام

که ای نامور با گهر پور سام

یکی کار پیش آمد اکنون شگفت

که آسانش اندازه نتوان گرفت

برین کار گر تو نبندی کمر

نه تن ماند ایدر نه بوم و نه بر

یکی شاه را بر دل اندیشه خاست

بپیچیدش آهرمن از راه راست

به رنج نیاگانش از باستان

نخواهد همی بود همداستان

همی گنج بی‌رنج بگزایدش

چراگاه مازندران بایدش

اگر هیچ سرخاری از آمدن

سپهبد همی زود خواهد شدن

همی رنج تو داد خواهد به باد

که بردی ز آغاز باکیقباد

تو با رستم شیر ناخورده سیر

میان را ببستی چو شیر دلیر

کنون آن همه باد شد پیش اوی

بپیچید جان بداندیش اوی

چو بشنید دستان بپیچید سخت

تنش گشت لرزان بسان درخت

همی گفت کاووس خودکامه مرد

نه گرم آزموده ز گیتی نه سرد

کسی کاو بود در جهان پیش گاه

برو بگذرد سال و خورشید و ماه

که ماند که از تیغ او در جهان

بلرزند یکسر کهان و مهان

نباشد شگفت ار بمن نگرود

شوم خسته گر پند من نشنود

ورین رنج آسان کنم بر دلم

از اندیشهٔ شاه دل بگسلم

نه از من پسندد جهان‌آفرین

نه شاه و نه گردان ایران زمین

شوم گویمش هرچ آید ز پند

ز من گر پذیرد بود سودمند

وگر تیز گردد گشادست راه

تهمتن هم ایدر بود با سپاه

پر اندیشه بود آن شب دیرباز

چو خورشید بنمود تاج از فراز

کمر بست و بنهاد سر سوی شاه

بزرگان برفتند با او به راه

خبر شد به طوس و به گودرز و گیو

به رهام و گرگین و گردان نیو

که دستان به نزدیک ایران رسید

درفش همایونش آمد پدید

پذیره شدندش سران سپاه

سری کاو کشد پهلوانی کلاه

چو دستان سام اندر آمد به تنگ

پذیره شدندنش همه بی‌درنگ

برو سرکشان آفرین خواندند

سوی شاه با او همی راندند

بدو گفت طوس ای گو سرفراز

کشیدی چنین رنج راه دراز

ز بهر بزرگان ایران زمین

برآرامش این رنج کردی گزین

همه سر به سر نیک خواه توایم

ستوده به فر کلاه توایم

ابا نامداران چنین گفت زال

که هر کس که او را نفرسود سال

همه پند پیرانش آید به یاد

ازان پس دهد چرخ گردانش داد

نشاید که گیریم ازو پند باز

کزین پند ما نیست خود بی‌نیاز

ز پند و خرد گر بگردد سرش

پشیمانی آید ز گیتی برش

به آواز گفتند ما با توایم

ز تو بگذرد پند کس نشنویم

همه یکسره نزد شاه آمدند

بر نامور تخت گاه آمدند

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

شاهنامهٔ فردوسی - چاپ مسکو » تصویر 383

حاشیه‌ها

تا به حال ۲۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

حمیدرضا در ‫۱۲ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۸۸، ساعت ۱۹:۴۱ نوشته:

یکی از دوستان پیغام گذاشته که:
masre aval az beite dovom ، vaje mast eshtebast dorostesh sost ast
دوستانی که به شاهنامه دسترسی دارند لطفاً این مورد را تحقیق کنند و نتیجه را اطلاع دهند.

 

faramarz در ‫۹ سال و ۹ ماه قبل، یک شنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۰، ساعت ۱۴:۰۹ نوشته:

توضیح آقای حمیدرضا کاملا درست به نظر می‌رسد. واژه مست معنی‌ درست در نمی‌آید برای اینکه درخت نمی‌تواند مست بشود ولی‌ پایه آن میتواند سست شود همانطور که در همان بیت لغت بیخ می‌رساند.

 

فاطمه از دانشگاه آزاد رشت در ‫۹ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۵ آذر ۱۳۹۰، ساعت ۱۱:۰۸ نوشته:

سلام بله من شاهنامه چاپ مسکو دارم و اون واژه سست هست

 

محمد در ‫۸ سال و ۵ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ دی ۱۳۹۱، ساعت ۱۶:۵۵ نوشته:

بیت 2 مصراع 1 شود برگ پژمرده و بیخ سست صحیح است.

 

حسین در ‫۸ سال و ۵ ماه قبل، چهار شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱، ساعت ۱۴:۰۶ نوشته:

به نظر من کل شاهنامه راست هست

 

حسین در ‫۸ سال و ۵ ماه قبل، چهار شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۱، ساعت ۱۴:۰۸ نوشته:

کل شاهنامه راسته

 

محمد قاسمی فرد در ‫۶ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۳، ساعت ۱۱:۳۷ نوشته:

توضیح درباره مازندران
در واقع مازندرانی که کاووس به انجا لشکر کشی کرد متفاوت است با مازندران کنونی"مازندران شاهنامه در شرق سیستان و هند بوده است.
و اعتماد السلطنه اورده است که عوام مازندران معتقدند این زندان کاووس در ناحیه دیولیلم نزدیکی رودخانه تالار بوده است و ان را محبس کاووس میخوانند

 

آرمین رضایتی در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، سه شنبه ۱ دی ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۳۸ نوشته:

در بیت یازدهم مصرع دوم آمده: «مرا او را جهان بنده شد سر به سر» که واژه «مرا» آشکارا نادرست است و باید به «مَر» دگرگون شود.

 

علیرضا قراباغی در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، چهار شنبه ۲۶ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۱۶ نوشته:

رامشگر ده بیت درباره ی مازندران خوانده است. سه بیت پایانی، زمان، مکان، و انسانها را همگانی می کند (تعمیم می دهد):
همه ساله
همه کشور
همه نامداران
هفت بیت دیگر می ماند. در 5 بیت آن، "همیشه" آمده است!
فردوسی را نکته سنج تر از آن می دانم که بی هیچ هدفی چنین سروده باشد.
شاید چیزی، جاودانگی ایران را تهدید می کرده است؟ یک پدیده ی طبیعی؟ یک کاستی درونی؟ یک خطر بیرونی؟
می افزایم که حتی گل هایی هم که فردوسی در آن "مازندرانی سرود" آورده، آگاهانه و همسو با همان نشان دادن "جاودانگی" و "نامیرایی" بوده است: لاله و سنبل! دو گل که پیاز دارند نه بوته، یعنی اگر یک پیاز آنها کاشته شود، یک گل میدهد و پس از چند روز، دیگر گل ندارد. مانند رز، میخک، نسترن، یاس و ... نیست که هنوز یک گل پژمرده نشده، غنچه های دیگر می دهد.
برای آن که بیشتر از ده روز سوسن و لاله داشته باشید، باید دوباره پیازهای تازه ی آنها را بکارید! این که جایی همیشه لاله و سنبل داشته باشد، به زیبایی بهار جاودان و نو شونده را نشان می دهد.

 

یدی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۱۴ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۵۳ نوشته:

دوستان،
اگر دست اخر کلمه « مست » هم در نوشتارهای معتبر امده باشد ، پس آنگه باید به « مُست» بودن آن مشکوک بود ، چونکه « مُست» به معنی آندوه و پژمردگی و شکوه و شکایت نیز بکار رفته .
رودکی میگوید:
مُستی مکن که نشنود او مُستی
زاری مکن که نشنود او زاری
شو تا قیامت آید زاری کن
کی رفته را به زاری باز آری ...

 

فاطمه در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۱۵ نوشته:

واقعا متاسفم که بعضی افراد ناآگاه هنوز نمیدونن که ما یه مازندران داریم ..اونم درشمال ایران..چه خنده دار که گفتن مازندران درشرق سیستان و هند منظور فردوسی بوده...دیگه اب وهوای سیستان رو فرقش همه با مازندران میدونن...فردوسی گفته هوا خوشگوارو زمین پرنگار نه گرم ونه سرد وهمیشه بهار که داره به هوای معتدل و سرسبزی همیشگی مازندراناشاره میکه..نمیدونم اقای قاسمی فرد تا چه مقطعی تحصیل کردن یا این اطلاعاتو از کجا درآوردن ولی خواهشا انقدر خیالبافی نکن برادر..مازنردان همون مازندرانه وهمیشه خواهد بود وفردوسی هم به مازندران اشاره کرده...سعی نکن ازخودت داستان پردازی کنی..مثل این می مونه که یکی بگه منظور از آقای قاسمی فرد همسایه کوچه پشتیشونه..خواهشا اگه سوادشو ندارین نیاین نظر ندین و شایعه پراکنی نکنید...

 

فاطمه در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۲۸ نوشته:

در اخر از مسئولان محترم سایت خواستارم نظرات غیر واقع بینانه که حاصل خیالپردازی برخی اشخاص هست وهیچگونه صحت علمی وعینی ندارد چاپ نشود تا به اعتبار وصحت مطالب این سایت خدشه وارد نشود.باتشکر ازشما...

 

خواجوی کرمانی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۳۰ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۰۲:۵۴ نوشته:

شگفتا، چگونه برگ می پژمرد و ریشه مست می شود تا سر سوی پستی گراید!!؟؟
و مست و نخست یا سست و نخست؟

 

ولگرد در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۶، ساعت ۲۱:۱۶ نوشته:

طبق نسخه های مسکو و ژول مول, بیت هفتم گر او بفگند فر و نام پدر تو بیگانه خوانش مخوانش پسر , آمده.
همچنین مصرع سوم شود برگ پژمرده و بیخ سست آمده , بیخ مست وزن شعر را بهم میزند لطفا تصحیح کنید.

 

سهیلا در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۰۱:۴۹ نوشته:

قلمرو ایران بزرگتر از قلمرو کنونی بوده چه بسا کل سرزمین های بخش شمال مازندران نام داشته چیزی که باید دقت کرد اینه که در مسیر رسیدن به مازندران رستم به سرزمینی برمیخوره که تاریکی اون رو فرا گرفته " گویی خورسید را به بند کشیدند" و به نظر نمی رسه منظور شب بوده باشه چون این تاریکی شب چیزی نبوده که رستم ندیده باشه به نظر میادبخشهای شمالی نزدیک به قطب که شبهای طولانی دارند و یا 6 ماه شب و 6 ماه روز شاید منظور بوده و از اونها گذر کرده باشه

 

حسین در ‫۳ سال و ۵ ماه قبل، یک شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۶، ساعت ۱۲:۲۶ نوشته:

اونهایی که مازندران رو سیستان میدونن یا قطب شمال
یکم شعرای دیگه ی فرودسی رو حداقل بخونید..
به نظر شما ساری هم فکر کنم ترکیه بوده.. چون ایران به اون سمت درازا داره :))) بیخیال.. شعرتونو بخونین..

 

زرهی در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۱۱ نوشته:

شود برگ پژمرده و بیخ مست
سرش سوی پستی گراید نخست
بیخ سست درست است

 

زرهی در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۲۵ نوشته:

همه یکسره نزد شاه آمدند
بر نامور تخت گاه آمدند
همه سریسر درست است

 

nabavar در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۲:۳۳ نوشته:

دوستان در بیت :
شود برگ پژمرده و بیخ مست
سرش سوی پستی گراید نخست
همان مُست و نخُست صحیح است
مُست چند معنا دارد و یکی هم ناستوار است.
،،،
سُست و مُست
لغت‌نامه دهخدا
سُست و مُست . [ س ُ ت ُ م ُ ] (ص مرکب ، از اتباع ) نااستوار. نامحکم . نادرست .- امثال :همه جایم سست و مست است فقط ناندانیم درست است .

 

زرهی در ‫۳ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۶، ساعت ۰۳:۰۶ نوشته:

همه یکسره نزد شاه آمدند
بر نامور تخت گاه آمدند
همه سراسر درست است

 

مسعود ریاضی در ‫۲ سال و ۱۱ ماه قبل، سه شنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۷، ساعت ۱۶:۰۷ نوشته:

سلام
همیشه برایم سوال بود که چرا شاهنامه حضور کاووس در مازندران را اولین حضور ایرانیان در این سرزمین می داند. حال آنکه بارها قبل از آن از حضور شاهان پیشین در ساری و آمل نام برده بود. نکته ای که یکی از دوستان در یکی از نظرهای قبل اشاره کردند برایم جالب بود. ممکن است مازندرانی که فردوسی نوشته است با مازندرانی که امروز می شناسیم متفاوت باشد. برای این منظور خوب ست آدرس زیر را ببینید:
https://historical-lies.persianblog.ir/MBJ4RMKnanC464p574ra-مازندران-شاهنامه-مازندران-کنونی-نیست

 

۷ در ‫۲ سال و ۱۰ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۵:۰۷ نوشته:

مست در بیت دوم به معنی زار .و نزار است مانند مستمند
اگر شاخ بد خیزد از بیخ نیک
تو با شاخ تندی میاغاز ریک
به جای ریک باید ویک باشد که یعنی وای بر تو
گر از بفگند فر و نام پدر
تو بیگانه خوانش مخوانش پسر
گر او بفکند فر و نام پدر
کرا گم شود راه آموزگار
سزد گر جفا بیند از روزگار
چندین چراغ دارد و بیراهه میرود
بگذار تا بیفند و بیند سزای خویش
سعدی
همان تازی اسپان آگنده یال
به گیتی ندانست کس را همال
تازی یعنی تازنده و در برابر آن یابو میباشد که باری است.
اگر در خورم بندگی شاه را
گشاید بر تخت او راه را
گشایید باید باشد
بگفتا که رامشگری بر درست
ابا بربط و نغز رامشگرست
نوشتن بربت به شکل بربط نشان نادانی است.

 

هوت سلطان در ‫۲ سال قبل، چهار شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۳۴ نوشته:

ببینید من زمان فردوسی نبودم که بخوام نظر بدم ولی صد در صد مطمئنم که یک شاعر بزرگ بی دلیل و بی هدف شعر نمیگه مثلا خودم من گه گداری شعر میگم شاعر بزرگی همچو فردوسی یا حافظ یا مولانا نیستم ولی بی هدف شعر نمیگم و اون سست درسته نه مست

 

هوت سلطان در ‫۲ سال قبل، چهار شنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۳۵ نوشته:

دیدین

 

میثم ططری در ‫۱ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۶ بهمن ۱۳۹۸، ساعت ۰۴:۰۷ نوشته:

با درود.
خشثریته (= شهریار) شاه ماد در برابر اِسَرحَدون آشوری در کنار کوهستان کرکس در سمت کاشان برمی شورد و با از دست دادن هم پیمان هایش، از کارکاشی (= کاشان امروزی) به آمُل در مازندران می گریزد. پس از درگذشت اِسَرحَدون و در آغاز نخستین روزهای فرمانروایی آشوربانیپال آشوری، فردی به نام شانا بوشو (= سپید تن) را برای فرمانده ی سپاهش برگزیده و در پی خشثریتی می فرستد. آنها به مازندران فرود می آیند و جنگ با سپاه ماد در می گیرد. شاه ماد خود را در خطر و فروگیری می بیند و به آترادات (= آفریدۀ آتش) رهبر آماردها پناه می برد. و با یاری آترادات، در کنار دریای فراخکرت (= دریاچه مازندران؟) سپاه آشوریان نابود می شود.
همانی کیکاووس نیز همچون سرگذشت خشثریته می باشد. کیکاووس در سمت کوه اِرِزیفیَه (= کوهی در اوستا که همان کوهستان کرکس است) با دیوان (= همان آشوری ها) می جنگد، و از کوه البرز به آمُل در مازندران می گریزد و همین جاست که دیوان (= آشوری ها) آنها را به فروگیری می گیرند. وی به رستم (= نابودکننده ی ستم یا ستمگران/آترادات) پناه می برد، و رستم دیوان مازندران را تار و مار می کند و بزرگ ایشان دیو سپید را درهم می کوبد. دیو سپید همان شانا بوشو به معنی سپیدتَن است. این همان داستان خشثریته مادی با آشوریان است.
7 خوان رستم با دیو سپید به پایان می رسد، و همینجاست که مادی ها دست آشوری ها را پس از چند سده از سرزمین شان قطع می کنند و ماد برای نخستین بار در برابر آشور مستقل می شود.
از نگاه من، کی که همان کَوی اوستا است به معنی پادشاه و کاووس یعنی چشمه سار. روی هم رفته یعنی پادشاه چشمه ساران (= کارکاشی/کاشان) می باشد. یکی از جنبه های گردشگری کاشان، چشمه ها و قنات های آنجاست.
در باب چمِ خشثره 2 نمونه می آورم. هووخشثره از هوو که کوتاه شده اش هو است، از ریخت دگردیسی شده ی آن خو می باشد به معنی نیک/خوب است، و خشثره یعنی شاه، متشکل شده (= کیخسرو در شاهنامه و کیاخسار در روایت هرودوت). یا شائوشثره (= از شاهان میتانیان/پیشدادیان) که از شائو یعنی شایسته/سزاوار و شثره یعنی شاه: شاه شایسته/سزاوار.

 

ایمان در ‫۱ سال قبل، پنج شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۳۴ نوشته:

اینکه مازندرانی که در شاهنامه آمده همان مازندران کنونی است یا نه، به مجادله ای ادبی و تاریخی تبدیل شده است. صادق کیا نخستین کسی بود که به پژوهش در این باره پرداخت. حسین کریمان در کتاب "پژوهشی در شاهنامه" نیز میگوید که مازندران کنونی همان مازندران فردوسی نیست. به اعتقاد او، منظور از مازندران در شاهنامه، خطه سرسبز شمال ایران نیست بلکه مازندرانی است که احتمالا دو منطقه را در‌بر می‌گیرد؛ یکی در مغرب (عربستان و حدود یمن، مصر و شام) و دیگری در مشرق (لاهور، مولتان، کشمیر و حدود بدخشان و فلات پامیر). مازندران فعلی در شاهنامه "بیشه نارون" و "بیشه تمیشه" خوانده شده و تازه دو قرن بعد از سرودن شاهنامه و از قرن ششم بود که به تدریج به آن مازندران گفته شد.
در کتابهای تاریخی درباره وجه تسمیه مازندران، به کوه موز اشاره شده و موز اندران (سرزمینی که در میان کوه موز واقع شده) به تدریج به مازندران تغییر یافت. ملک حسین سیستانی با اشاره به ماجرای هفت خوان رستم و تلاش او برای نجات کاووس نوشته است: "این مازندران که مشهور شده نه این است بلکه مازندران ناحیه ای است در بلکان فریدون و منوچهر است و این مازندران را موزه اندرون گویند، زیرا که کوهی که این بلاد را در میان گرفته موزه کوه می گویند. از کثرت استعمال، مازندران میگویند، چنانچه فردوسی اشاره بدین معنی نموده و گفته است: تو مازندران را شام دان و بس".
پس آنچه در شاهنامه به نام مازندران آمده، همین مازندران کنونی نیست. دو مازندران یکی در شرق و دیگری در غرب وجود داشته و مراد فردوسی در شاهنامه گاه این و گاه آن بوده است. بنابراین به نظر میرسد این بیت مشهور شاهنامه "که مازندران شهر ما یاد باد/ بر او بر و بومش آباد باد" به اشتباه در توصیف مازندران کنونی به کار میرود و به قطع یقین هدف فردوسی از عبارت مازندران، گستره وسیعتری از سرزمین ایران بوده است.

 

آزادبخت در ‫۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۱:۲۰ نوشته:

فردوسی و شاهنامه هیچ گاه سرزمین تبرستان و گیلان را مازندران نخوانده انرا دشت تمیشه و بیشه نارون خوانده -
و ابن اسفندیار میگوید به تازگی تبرستان را مازندران میخوانند
اما مازندارن اصلی در مغرب است منظور از مازندران افریقاست و کیکاوس در یمن زندان بود - سودابه دختر شاه حمیریان بوده
ابن اسفندیار در تاریخ طبرستان نوشته است :
« و مازندران محدث(به تازگی ) است ، به حکم آن که مازندران به حد مغرب است و به مازندران پادشاهی بود ، چون رستم زال آن جا شد و او را بکشت . »
مرعشی در کتاب خود چنین ذکر نموده است :
« اسم مازندران محدث است ، زیرا که مازندران در زمین مغرب است

در مجمع‌التواریخ و ‌القصص آمده است که : ( فریدون ، قارنِ کاوه را به چین فرستاد تا کوش پیل دندان را بگرفت و بعد از آن به مازندران مغرب رفت…
ابوسعید عبدالحی ضحاک محمود گردیزی در تاریخ گردیزی یا زین‌الاخبار : کیکاووس در یمن گرفتار شد. در غررالاخبار ملوک فرس ثعالبی و دیگر تاریخها و کتابهای جغرافیای عربی و فارسی قدیم این مطلب را که مازندران در مغرب است و کیکاووس در یمن گرفتار دیو سفید شد تأیید می‌کنند.
مقدمه شاهنامه ابومنصوری :
آفتاب برآمدن را باختر خواندند و فرو شدن را خاور خواندند و شام و یمن را مازندران خواندند و عراق و کوهستان را سورستان خواندند و مصر گویند از “ مازندران است . این دیگر همه ی ایران زمین است
-
مست هم درست است مست یعنی ستم و سیستی

 

علی خیاط در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۱ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۳۴ نوشته:

سست صحیح است ،این اولین بار نیست فروسی از این روش برای مرگ و درعین حال زایش استفاده می کند ،توجه کنید
چو سرو سهی گوژ گردد به باغ
بر او بر شود تیره روغن چراغ
شود برگ پژمرده و بیخ سست
سرش به پستی گراید نخست
بروید زخاک و شود باز خاک
همه جای ترس است و تیمار و باک

 

علی خیاط۶ در ‫۳ ماه قبل، یک شنبه ۱ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۰۲:۲۲ نوشته:

من نمد انم این وسعت فلسفی را فروسی از کجا کسب کرده ولی چیزی که یقین است او با ماتب فلسفی یونان و افلاطون و ارسطو کاملا اشنایی داشته اینکه هیچ چیز در جهان هستی از بین نمی رود بلکه این پچرخش است
از این در در اید از ان در بگذرد
گذر نی که چرخش همی بسپرد
زتدگی و مرگ لازم و ملزوم هم هستند ،زندگی بدون مرگ مفهومی ندارد کل جهان هستی بدین ترتیب در حال چرخش هستند ،ستارگان ،منظومه شمسی و و دهر جز دستخوش نیستی ولی کل پایدار هست ،لازمه بقای جنگل میرایی درختان کهنسال و در همان زمان ب امدن نهال های جوان هستند
خدواند کیوان و گردان سپهر
فروزنده ماه و ناهید و مهر
شاهکار فروسی در این است این مطالب پیچیده فلسفی را در چند بیت بقدری شیوا و روان بیان می کند که ادمی را دربهت و حیرت فرو می برد ،بیخود نیست که به تمام زبان های زنده دنیا ترجمه شده درور بر روان این مرد بزرگ که امید بخش لحظات نا امیدی و حرمان است

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.