گنجور

 
فیاض لاهیجی

خواهم ز داغ عشق لباسی به بر کنم

الماس کو که ابرة این آستر کنم

ای ناله بی‌رفیق به جنگ اثر متاز

صبری که آه سوخته را هم خبر کنم

بر اوج شعله جلوة پروازم آرزوست

کو آتشی که تربیت بال و پر کنم

بی گریه پرتوی ندهد صبح طالعم

کو خون که روغنی به چراغ سحر کنم

معشوق مبتذل شود از یک نگاه گرم

نگذاشت غیرتم که در آن دل اثر کنم

فیّاض نامه‌ای که نویسم به نزد یار

از شوق سر نکرده قلم گریه سر کنم

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

روزی من آخر این دل و جان را خطر کنم

گستاخ‌وار بر سر کویش گذر کنم

لبیک عاشقی بزنم در میان کوه

وز حال خویش عالمیان را خبر کنم

جامه بدرم از وی و دعوی خون کنم

[...]

ظهیر فاریابی

تاذکر همتت به جهان در سمر کنم

گوش فلک ز مدحت تو پر گهر کنم

امیرخسرو دهلوی

نی پای آن که از سر کویت سفر کنم

نی دست آنکه دست به زلف تو در کنم

چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش

ممکن نشد که لوح صبوری ز بر کنم

ماهی متاع صبر کنم جمع و ز آب چشم

[...]

جلال عضد

روزی کزین سراچه سفلی گذر کنم

وانگه به سوی عالم علوی سفر کنم

کرّوبیان عرش و مقیمان قدس را

از درد خویش و حسن تو یک یک خبر کنم

از گریه فرش را همه در موج خون کشم

[...]

جهان ملک خاتون

گفتم که یک شبی سوی جانان گذر کنم

دزدیده در جمال رخ او نظر کنم

دلبر اگرچه از من بیچاره غافلست

او را ز حال زار دل خود خبر کنم

باشد که پای بوس زنم افتد اتّفاق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه