گنجور

 
فیاض لاهیجی

جو آید در چمن از عندلیبان شور برخیزد

به تعظیم نسیمش بوی گل از دور برخیزد

مشام آرای گلشن چون شود بوی سر زلفش

ز خواب سرگرانی نرگس مخمور برخیزد

نقاب زلف چون از پیش ماه چهره برگیرد

به هر جا سایه افتد شعله‌های نور برخیزد

چنان شهد غمش در کام جان‌ها لذّتی دارد

که ماتم‌گر نشیند با غم او سور برخیزد

به مرهم عمری ار داغ تو در یک پیرهن خوابد

چو برخیزد سیاهی از سر ناسور برخیزد

دلم با داغ عشقت در لحد آسایشی دارد

که در محشر عجب دارم اگر از گور برخیزد

نشیند گرد باد از پا ز شرم شورشم فیّاض

درین صحرا غبارم هر کجا از دور برخیزد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
صائب تبریزی

مسیحا از سر بالین من رنجور برخیزد

چراغ آفتاب از بزم من بی نور برخیزد

چنین کز بار درد افتاده ام از پا، عجب دارم

که شیون هم زبالین من رنجور برخیزد

ندارد شرم از روی کسی آیینه محشر

[...]

جویای تبریزی

سرشکم بسکه پردرد از دل مهجور برخیزد

به دریا چون رسد سیلاب اشکم شور برخیزد

دل تنگم سلیمانی کند در دشت دلتنگی

که شور محشر از آواز پای مور برخیزد

شود چون آب تیغش ساقی پیمانهٔ زخمم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه