گنجور

 
فتحعلی‌شاه

اگر از غمش بمیرم بت من خبر ندارد

دگر از فراق نالم به دلش اثر ندارد

اگر از دو دیده گردد به نگار خون روانم

نکند نگه به سویم به سرم گذر ندارد

بتوان علاج هجران به گه سحر ز آهی

چه کنم چه چاره سازم شب من سحر ندارد

نکند کسی به خوبان نظری به عهد حسنت

که اگر کند نگاهی به یقین بصر ندارد

نکند دگر به دوران هوسی بجز تو خاقان

شده تا اسیر عشقت به کسی نظر ندارد

 
 
گنجور رومیزی
وحشی بافقی

دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد

من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد

من و زخمِ تیزدستی که زد آنچنان به تیغم

که سرم فتاده بر خاک و تنم خبر ندارد

همه زهرخورده پیکان، خورم و رطب شمارم

[...]

فیض کاشانی

دل من بیاد جانان ز جهان خبر ندارد

سر من بغیر مستی هنری دیگر ندارد

هنر دگر نباشد بر ما بغیر مستی

نبود هنر جز آنرا که ز خود خبر ندارد

کند آنکه عیب مستان نچشیده ذوق مستی

[...]

بیدل دهلوی

چه بلاست اینکه پیری ز فنا خبر ندارد

سر ما نگون شد اما ته پا نظر ندارد

خط ما غبار هم نیست‌ که به‌ کس رسد پیامش

قلم شکستهٔ رنگ‌، غم نامه‌بر ندارد

دو سه روز صید وهمم که غبار دشت تسلیم

[...]

مشتاق اصفهانی

سر کوی اوست جایی که صبا گذر ندارد

چه عجب که مردم از غم من و او خبر ندارد

چه کسی که هر که گردد به تو چون هدف مقابل

اگرش به تیر دوزی ز تو چشم بر ندارد

شب هجر ناله من که ز سنگ خون گشاید

[...]

طبیب اصفهانی

تو که خفته‌ای به راحت دل تو خبر ندارد

که شب دراز هجران ز قفا سحر ندارد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه