فتحعلی‌شاه » غزلیات بخش دوم » شماره ۶۱

اگر از غمش بمیرم بت من خبر ندارد

دگر از فراق نالم به دلش اثر ندارد

اگر از دو دیده گردد به نگار خون روانم

نکند نگه به سویم به سرم گذر ندارد

بتوان علاج هجران به گه سحر ز آهی

چه کنم چه چاره سازم شب من سحر ندارد

نکند کسی به خوبان نظری به عهد حسنت

که اگر کند نگاهی به یقین بصر ندارد

نکند دگر به دوران هوسی بجز تو خاقان

شده تا اسیر عشقت به کسی نظر ندارد