دگر آن شبست امشب که ز پی سحر ندارد
من و باز آن دعاها که یکی اثر ندارد
من و زخم تیز دستی که زد آنچنان به تیغم
که سرم فتاده برخاک و تنم خبر ندارد
همه زهر خورده پیکان خورم و رطب شمارم
چه کنم که نخل حرمان به از این ثمر ندارد
ز لبی چنان که بارد شکرش ز شکرستان
همه زهر دارد اما چه کند شکر ندارد
به هوای باغ مرغان همه بالها گشاده
به شکنج دام مرغی چه کند که پر ندارد
بکش و بسوز و بگذر منگر به این که عاشق
بجز این که مهر ورزد گنهی دگر ندارد
می وصل نیست وحشی به خمار هجر خو کن
که شراب ناامیدی غم درد سر ندارد
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: این شعر دربارهی غم و دلتنگی عاشقانه است. شاعر در آن به ناکامیها و دردهایی اشاره میکند که از عشق بینتیجه ناشی میشود. او از زخمهای عمیق عاطفی خود میگوید و احساس میکند که همه چیز به تلخی و سرخوردگی تبدیل شدهاست. در بندهای مختلف، شاعر به مقایسههایی میپردازد، مثل تفاوت بین شیرینی و تلخی، امید و ناامیدی. او به این نتیجه میرسد که عشق واقعی او را به سوی درد و عذاب میکشاند و نمیتواند از آن فرار کند. در نهایت، او به ناامیدی و پذیرش سرنوشت خود میرسد.
هوش مصنوعی: امشب شب دیگری است که برخلاف شب گذشته، در آن از صبح خبری نیست و دعاهایی که میکردم، هیچکدام تأثیر ندارند.
هوش مصنوعی: من در شرایطی قرار دارم که زخم عمیق و شدیدی به من وارد شده، به حدی که سرم به زمین افتاده و بدنم حتی از این وضعیت آگاه نیست.
هوش مصنوعی: همه دردی که دارم را تحمل میکنم و میخواهم به خوشیها فکر کنم. چه کنم که دیگر از این سرنوشت ناامیدکننده چارهای ندارم و نمیتوانم میوهی بهتری از آن انتظار داشته باشم.
هوش مصنوعی: از زبانی که شیرینیاش مانند شهد است، اگرچه همه چیز را تلخ میسازد، اما چارهای نیست چون شیرینی واقعی را ندارد.
هوش مصنوعی: در آرزوی باغی که پرندگان در آن آزادی دارند، همه پرندگان بالهایشان را باز کردهاند. اما مرغی که در دام افتاده و پر ندارد، چه میتواند بکند؟
هوش مصنوعی: عشق را با تمام وجود تجربه کن و از آن لذت ببر، بیآنکه به این فکر کنی که عاشق بودن تنها به محبت کردن محدود نمیشود و هیچ گناهی از این بابت وجود ندارد.
هوش مصنوعی: به خاطر درد جدایی و حسرت، نباید به مستی و عشق وابسته شد، زیرا نوشیدن شراب ناامیدی دردی را درمان نمیکند.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
دل من بیاد جانان ز جهان خبر ندارد
سر من بغیر مستی هنری دیگر ندارد
هنر دگر نباشد بر ما بغیر مستی
نبود هنر جز آنرا که ز خود خبر ندارد
کند آنکه عیب مستان نچشیده ذوق مستی
[...]
چه بلاست اینکه پیری ز فنا خبر ندارد
سر ما نگون شد اما ته پا نظر ندارد
خط ما غبار هم نیست که به کس رسد پیامش
قلم شکستهٔ رنگ، غم نامهبر ندارد
دو سه روز صید وهمم که غبار دشت تسلیم
[...]
سر کوی اوست جایی که صبا گذر ندارد
چه عجب که مردم از غم من و او خبر ندارد
چه کسی که هر که گردد به تو چون هدف مقابل
اگرش به تیر دوزی ز تو چشم بر ندارد
شب هجر ناله من که ز سنگ خون گشاید
[...]
تو که خفتهای به راحت دل تو خبر ندارد
که شب دراز هجران ز قفا سحر ندارد
به رهی چو پادشاهان گذر آن پسر ندارد
که ز عاشقان سپاهی سر رهگذر ندارد
سر ما و خاک راهش ز سر نیازمندی
اگر او ز ناز دارد سر ما و گر ندارد
دل سنگ رخنه سازم به فغان دل چه سازم
[...]
معرفی ترانههای دیگر
تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
reply flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.