گنجور

 
فتحعلی‌شاه

کنی ز گریه اگر میغ چشم گریان را

تو راست حق که ندیدی شبان هجران را

دلم به مرتبه‌ای خو گرفته با دردش

که پیش او نتوان برد نام درمان را

به غیر طره طرار تو که دید کسی

کشد به سلسله‌ای کافر و مسلمان را

در تو سجده‌گه کافر و مسلمان است

نزاع بر سر کوی تو کفر و ایمان را

ز شرم لعل روان‌پرور تو بود که خضر

نهان نمود به ظلمات آب حیوان را

شب جدایی تو هم چو صبح بر تن زار

زدیم چاک ز هجران تو گریبان را

طبیب بر سر بالین من چه می‌آیی

برو برو که ندانی تو درد خاقان را

 
 
نسک‌بان: جستجو در متن سی‌هزار کتاب فارسی