ای کاش به دل کنی تو یاری
با خسته خویش سازگاری
هرگز نکنی به دلفگاری
ای دشمن جان و دل گذاری
در گلشن و بوستان ندانم
با غیر نشسته در چه کاری
من صید توام فتاده در خاک
ای صیدفکن که شهریاری
گفتی که بگیر کاکلم را
کی دست توان زدن به ماری
من ناله کنم ز بهر رویت
فریاد که رو به من نیاری
آمد پی دانههای خالت
افتاد به دام تو شکاری
خاقان غریب گفت دارم
از دوست فغان و دلفگاری


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به یاری و محبت معشوق خود میاندیشد و از او میخواهد که به دلش نزدیکتر شود و از خستگی او آگاهی یابد. او در عذاب و دلتنگی به سر میبرد و به دشمنی که جانش را میآزارد اشاره میکند. شاعر خود را همچون صیدی میداند که به دام معشوق افتاده و فریادش را از دوری و نادیدهگرفتن او سر میدهد. او به عشق و حسرتی اشاره میکند که از جدایی ناشی شده و نشاندهندهٔ غم و اندوه اوست. در پایان، شاعر به احساسات غریب خود دربارهٔ دوستی و تنهایی اشاره دارد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
با نصرت و فتح و بختیاری
با دولت و عز و کامگاری
سلطان ملک ارسلان مسعود
بنشست به تخت شهریاری
دولت کردش به ملک نصرت
[...]
انصاف بده که نیک یاری
زو هیچ مگو که خوش نگاری
در رود زدن شکر سماعی
در گوی زدن شکر سواری
مه جبهت و آفتاب رویی
[...]
ما را تو به هر صفت که داری
دل گم نکند ز دوستداری
هردم به وفا یکی هزارم
گرچه به جفا یکی هزاری
هیچت غم هیچکس ندارد
[...]
روح الله با تو خرسواری
روح القدست رکاب داری
از مطبخ تو سپهر، دودی
وز موکب تو زمین، غباری
در شرح رموز غیب گویت
[...]
کاری است مرا و نیست یاری
بییار که را برفت کاری
بگستت میان جانم از غم
در جستن غمگسار یاری
سیمرغ میان مردم آید
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.