ای کاش به دل کنی تو یاری
با خسته خویش سازگاری
هرگز نکنی به دلفگاری
ای دشمن جان و دل گذاری
در گلشن و بوستان ندانم
با غیر نشسته در چه کاری
من صید توام فتاده در خاک
ای صیدفکن که شهریاری
گفتی که بگیر کاکلم را
کی دست توان زدن به ماری
من ناله کنم ز بهر رویت
فریاد که رو به من نیاری
آمد پی دانههای خالت
افتاد به دام تو شکاری
خاقان غریب گفت دارم
از دوست فغان و دلفگاری