ای غمت مونسم به تنهایی
چارهای نیست جز شکیبایی
زینت و زیور همه عالم
به چه زیور تو خویش آرایی
در میان بشر به تو زیبد
دعوی واحدی و یکتایی
گشته مشهور در گلستانها
همچو بلبل دلم به شیدایی
نرساند خدا اگر باشد
جز وصال توام تمنایی
سالها شد که در سرم جانا
جز خیال تو نیست سودایی
داد خاقان به بوسهای جان را
خوشتر از این نکرد سودایی


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد فراق محبوب و غم تنهایی خود میگوید و بر شکیبایی در برابر این غم تأکید میکند. او زیباییهای دنیا را در مقایسه با زیبایی محبوبش بیارزش میداند و میگوید که در میان انسانها، او تنها همین یک آرزو را دارد که به وصال محبوب برسد. شاعر به توصیف شوق و علاقهاش به محبوب میپردازد و تأکید میکند که سالهاست تنها خیال محبوب در سرش رژه میرود. در نهایت، با حسرتی عمیق به یاد بوسهای از خاقان اشاره میکند و آن را بهتر از هیچ چیز دیگری میداند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
این دو شغل برید و عرض به تو
یافته خرمی و زیبایی
روی این را همه بیفروزی
صدر آن را همه بیارایی
چون پدید آمدی تو بر هر کس
[...]
چند پویی به گرد عالم چند؟
چند کوبی طریق پویایی؟
تا کی از بهر قوت و شهوت نفس
همچو کاسانه مینیاسایی؟
چون بدان شهر جان فرود آیی
زین همه دردسر بیاسایی
خسروا، از کمال دانایی
روی دولت همی بیارایی
گاه مال زمین همی بخشی
گاه فرق فلک همی سایی
حرب جویان نهان شوند از بیم
[...]
این همه چابکیّ و زیبایی
این چنین از کجا همیآیی
چون مه چارده به نیکویی
چون بت آزری به زیبایی
مه نخوانم تو را معاذالله
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.