گنجور

 
فتحعلی‌شاه

رسیده بر سرم آن آتشین خو

کشیده تیغ بر قتلم ز ابرو

کشد هر لحظه صد خونین دلی را

به‌نام‌ایزد چه دست است و چه بازو

بهشت جاودان را من نخواهم

برو زاهد نمی‌آیم از این کو

مه و مهر جهان‌تاب فلک را

مقابل کی کنم هرگز به آن رو

دل برگشته خاقان غمگین

فغان در پیچ شد زآن پیچش مو

 
 
زنده‌رود