رسیده بر سرم آن آتشین خو
کشیده تیغ بر قتلم ز ابرو
کشد هر لحظه صد خونین دلی را
بهنامایزد چه دست است و چه بازو
بهشت جاودان را من نخواهم
برو زاهد نمیآیم از این کو
مه و مهر جهانتاب فلک را
مقابل کی کنم هرگز به آن رو
دل برگشته خاقان غمگین
فغان در پیچ شد زآن پیچش مو