گنجور

 
فتحعلی‌شاه

چون که به زلف تو هست نافه چین چین به چین

شانه مزن زلف را باد مده مشک چین

چشم تو از یک نگه کرد مسخر جهان

ملک سلیمانیت هست به زیر نگین

در خط فرمان تو جمله شهان همچو من

گر پدر شیده است وز پسر آبتین

به ز تو جویم کجا تا به مثل گویمت

چشم فلک دیده است چون تو به روی زمین

رحم نداری به دل لطف نداری به یاد

کینه من تا به کی در دلت ای مه‌جبین

ای بت شکرشکن تا به کی و تا به چند

تلخ بود کام من زآن لب چون انگبین

دل ز چه رو می‌برد جان به بهای وصال

هست زر قلب کی قیمت در ثمین

یا بنوازم ز لطف یا بکش از روی قهر

تا به کیم زهر هجر می‌دهی ای نازنین

چند کنی بی‌وفا بر دل خاقان جفا

شادیش از جور تو گشته به ماتم قرین

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!