گنجور

 
فتحعلی‌شاه

من آرزوی وصل تو از دل به در کنم

کو طالعی که دست تو را در کمر کنم

آن دم که من ز خاک لحد سر به در کنم

اول حدیث جور و جفای تو سر کنم

بر دامن شفیع جزا من ز دست تو

از آستین چو دست تظلم به در کنم

دریای قهر حق به تلاطم در آورم

در پیش دادخواه چو این قصه سر کنم

فریاد بر کنم ز جفای تو آن زمان

تا دیده‌های بوالبشر از گریه تر کنم

یاقوت تر ز دیده فرو ریزم از غمت

دامن شب فراق تو من پر گهر کنم

از بس که درد هجر به دوران کشیده‌ام

جان را فدای وصل تو شیرین‌پسر کنم

چون ذره خود به پیش رخت ای مه منیر

نسبت کجا به روی تو شمس و قمر کنم

بر من رسد ز هجر تو چندین جفا و جور

بیهوده شکوه‌ها ز قضا و قدر کنم

گر ناوکم به دیده زنی نیست باورم

بر روی غیر غیر تو جانا نظر کنم

خاقان فدای ناوک شستت بزن بکش

من کشته‌ توام ز خدنگت حذر کنم

 
 
گلها برای اندروید
سنایی

روزی من آخر این دل و جان را خطر کنم

گستاخ‌وار بر سر کویش گذر کنم

لبیک عاشقی بزنم در میان کوه

وز حال خویش عالمیان را خبر کنم

جامه بدرم از وی و دعوی خون کنم

[...]

ظهیر فاریابی

تاذکر همتت به جهان در سمر کنم

گوش فلک ز مدحت تو پر گهر کنم

امیرخسرو دهلوی

نی پای آن که از سر کویت سفر کنم

نی دست آنکه دست به زلف تو در کنم

چندین شبم گذشت به کنج خراب خویش

ممکن نشد که لوح صبوری ز بر کنم

ماهی متاع صبر کنم جمع و ز آب چشم

[...]

جلال عضد

روزی کزین سراچه سفلی گذر کنم

وانگه به سوی عالم علوی سفر کنم

کرّوبیان عرش و مقیمان قدس را

از درد خویش و حسن تو یک یک خبر کنم

از گریه فرش را همه در موج خون کشم

[...]

جهان ملک خاتون

گفتم که یک شبی سوی جانان گذر کنم

دزدیده در جمال رخ او نظر کنم

دلبر اگرچه از من بیچاره غافلست

او را ز حال زار دل خود خبر کنم

باشد که پای بوس زنم افتد اتّفاق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه