فتحعلی‌شاه » غزلیات بخش دوم » شماره ۱۰۸

من آرزوی وصل تو از دل به در کنم

کو طالعی که دست تو را در کمر کنم

آن دم که من ز خاک لحد سر به در کنم

اول حدیث جور و جفای تو سر کنم

بر دامن شفیع جزا من ز دست تو

از آستین چو دست تظلم به در کنم

دریای قهر حق به تلاطم در آورم

در پیش دادخواه چو این قصه سر کنم

فریاد بر کنم ز جفای تو آن زمان

تا دیده‌های بوالبشر از گریه تر کنم

یاقوت تر ز دیده فرو ریزم از غمت

دامن شب فراق تو من پر گهر کنم

از بس که درد هجر به دوران کشیده‌ام

جان را فدای وصل تو شیرین‌پسر کنم

چون ذره خود به پیش رخت ای مه منیر

نسبت کجا به روی تو شمس و قمر کنم

بر من رسد ز هجر تو چندین جفا و جور

بیهوده شکوه‌ها ز قضا و قدر کنم

گر ناوکم به دیده زنی نیست باورم

بر روی غیر غیر تو جانا نظر کنم

خاقان فدای ناوک شستت بزن بکش

من کشته‌ توام ز خدنگت حذر کنم