گنجور

 
جلال عضد

روزی کزین سراچه سفلی گذر کنم

وانگه به سوی عالم علوی سفر کنم

کرّوبیان عرش و مقیمان قدس را

از درد خویش و حسن تو یک یک خبر کنم

از گریه فرش را همه در موج خون کشم

وز ناله عرش را همه زیر و زبر کنم

نار جحیم را بازنشانم به آب چشم

یک بار چون برآتش دوزخ گذر کنم

وآنگه چنان ز درد تو آهی برآورم

کاهْ لِ بهشت را همه خونین جگر کنم

بر من نعیم جنّت اعلی کنند عرض

کوته نظر نِیَم که بر آنها نظر کنم

از نو درون خاطر خود جا کنم ترا

و آنها که غیر تُست ز خاطر بِدَر کنم

در روز رستخیز که سر بر کنم ز خاک

نامَردم ار ز هول قیامت حذر کنم

در عرصه گاه حشر درآیم خراب و مست

شوریده وار رایت عشق تو بر کنم

هر لحظه ساز عشق به سوزی دگر زنم

هر دم سماع شوق به حالی دگر کنم

آن دم جمال اگر بنمایی جلال را

یابم کمال وصل و سخن مختصر کنم