گنجور

 
فتحعلی‌شاه

ز گلرخی به دلم هست خارخار دگر

که همچو او به جهان نیست گلعذار دگر

فدای آن چمن‌آرا شوم که خودش دارد

ز چشم و زلف بهارو ز خط بهار دگر

من آن نیم که به غیر از تو دوست بگزینم

من آن نیم که روم از تو سوی یار دگر

من آن نیم که جز از مهر یار پیشه کنم

به غیر عشق کنم اختیار کار دگر

به آن رخ و قد زیبا که دیدمت صد بار

امید آن که ببینم هزار بار دگر

نخواست غیر تو و کوی تو دلم هرگز

که نیست یار دگر چون در دیار دگر

دمی به شهر خود ای یار یار خاقان شو

که جز تو نیست در این شهر شهریار دگر

 
 
از گنجینهٔ گنجور دیدن کنید!
وحشی بافقی

روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر

هوای یار دگر دارم و دیار دگر

به دیگری دهم این دل که خوار کردهٔ تست

چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر

میان ما و تو ناز و نیاز بر طرف است

[...]

صائب

ترا به هرگذری هست بیقراردگر

مرابجز تو درین شهر نیست یار دگر

ترا اگر غم من نیست غم مباد ترا

که جز غم تو مرا نیست غمگسار دگر

بگیر خرده جان مرا و خرده مگیر

[...]

نشاط اصفهانی

بصید ما نظر افکند شهسوار دگر

بشهر ما گذر آورد شهریار دگر

اگر تو پای عنایت کشیدی از سرما

کشید سرو دگر سر زجویبار دگر

وگر تو برگ تلطف ببردی از بر ما

[...]

سحاب اصفهانی

کشیم بارز کویت به سوی یار دگر

بر تو یابد اگر غیر بار بار دگر

من از جفای تو در کار جان سپردن و تو

هنوز بهر هلاکم به فکر کار دگر

امید من ز تو امشب روا نشد گویا

[...]

صفایی جندقی

مرا نشان نظر باشد از نگار دگر

چرا ورای خیال تو نیست کار دگر

به یادگار تو زخمم به دل رسید و خوشم

که ماند تیر تو درسینه یادگار دگر

به یک خدنگ شکار افکنی که چون تو شنید

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه