کسی به وادی عشق تو رهنمون آید
که در رود خردش از سر و جنون آید
دلم به مرتبهای تنگ شد که میترسم
خدا نکرده غمت از دلم برون آید
حساب نامه اعمال خلق اگر سنجند
به روز حشر غمت از همه فزون آید
کشید جذبه عشقش به تربت فرهاد
هنوز ناله شیرین ز بیستون آید
دل از فراق تو خون شد بیا تماشا کن
به جای سیل سرشکم ز دیده خون آید
ز بس که داغ تو بر دل به خاک بردم من
برون ز تربت من لاله نگون آید
شکست پنجه هر زورمند در عالم
مگر غم تو که خاقان از آن زبون آید



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
سحرگهان که دل از بند خود برون آید
به پای فکر برین بام بیستون آید
خرد چراغ یقین پیش راه دل دارد
سوی نشیمن اصلیش رهنمون آید
هر آنچه جان مصفّاست قصد عرش کند
[...]
مرا که نقش خیال تو در درون آید
عجب مدار ز اشکم که لاله گون آید
وثاق توست درونم، نمیدهد دل بار
که جز خیال تو غیری اندرون آید
کسی به بوی وصال تو تازه دارد جان
[...]
فرح به سینه پر غصه بی تو چون آید
که گر به کوه بسنجم غمت فزون آید
گذشت از غم فرهاد سالها و هنوز
صدای ناله اش از کوه بیستون آید
اگر رود ز دل ریش من بگردون دود
[...]
به دست من کمر نازک تو چون آید؟
مگر مرا ز کف دست مو برون آید
به هر چمن که دلم با فغان درون آید
ز داغ لاله ی او تا به حشر خون آید
به شوق دیدن من سر به کوه و دشت نهد
ز هر دیار که دیوانه ای برون آید
نمی شود به فسون رام با کسی این مار
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.