گنجور

 
فتحعلی‌شاه

این پری کیست که در منظر خاقان آمد

همچو بلقیس به سلیمان آمد

سپه ناز و کرشمه ز یمین و ز یسار

ترک لشکرکش من صف زده مژگان آمد

در خرابات مغان مغ‌بچه باده‌فروش

دین و دل برده دگر از پی ایمان آمد

ستم همچو تویی هست سزاوار به من

دل مجروح مرا درد تو درمان آمد

جز سر کوی تو دل را به جهان جایی نیست

آن که از جور تو رفته است پشیمان آمد

جمع عشاق شد آشفته از آن زلف دو تا

وه که این سلسله را سلسله‌جنبان آمد

آسمان مشعل مه هرزه چه افروخته‌ای

خیز و بردار که آن شمع شبستان آمد

طرفه نوروز سعید است که خورشید فلک

از پی کسب شرف بر در خاقان آمد

 
 
گنجور رومیزی