کسی به وادی عشق تو رهنمون آید
که در رود خردش از سر و جنون آید
دلم به مرتبهای تنگ شد که میترسم
خدا نکرده غمت از دلم برون آید
حساب نامه اعمال خلق اگر سنجند
به روز حشر غمت از همه فزون آید
کشید جذبه عشقش به تربت فرهاد
هنوز ناله شیرین ز بیستون آید
دل از فراق تو خون شد بیا تماشا کن
به جای سیل سرشکم ز دیده خون آید
ز بس که داغ تو بر دل به خاک بردم من
برون ز تربت من لاله نگون آید
شکست پنجه هر زورمند در عالم
مگر غم تو که خاقان از آن زبون آید