گنجور

 
سلیم تهرانی

به هر چمن که دلم با فغان درون آید

ز داغ لاله ی او تا به حشر خون آید

به شوق دیدن من سر به کوه و دشت نهد

ز هر دیار که دیوانه ای برون آید

نمی شود به فسون رام با کسی این مار

مرا به دست، سر زلف یار چون آید؟

نظر به جانب گل بی رخ تو نگشایم

به دیده ام چو گل چشم اگر درون آید

به فیض عشق بنازم که آفتاب سلیم

به دیدنم همه صبح از پی شگون آید

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
کمال‌الدین اسماعیل

سحرگهان که دل از بند خود برون آید

به پای فکر برین بام بیستون آید

خرد چراغ یقین پیش راه دل دارد

سوی نشیمن اصلیش رهنمون آید

هر آنچه جان مصفّاست قصد عرش کند

[...]

سلمان ساوجی

مرا که نقش خیال تو در درون آید

عجب مدار ز اشکم که لاله گون آید

وثاق توست درونم، نمی‌دهد دل بار

که جز خیال تو غیری اندرون آید

کسی به بوی وصال تو تازه دارد جان

[...]

کمال خجندی

فرح به سینه پر غصه بی تو چون آید

که گر به کوه بسنجم غمت فزون آید

گذشت از غم فرهاد سالها و هنوز

صدای ناله اش از کوه بیستون آید

اگر رود ز دل ریش من بگردون دود

[...]

صائب تبریزی

به دست من کمر نازک تو چون آید؟

مگر مرا ز کف دست مو برون آید

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه