گنجور

 
فتحعلی‌شاه

ناشاد کسی کز ستمت شاد نباشد

آزاد دلی کز غمت آزاد نباشد

کوشی چه به تعمیر دل این خانه عشق است

خاصیتش این است که آباد نباشد

دل بود و ربود از کف من شاه‌سواری

جانی‌ست که آن قابل صیاد نباشد

کشته است به درد تو فلک بار ولیکن

این درد تو را حاجت امداد نباشد

در حشر سر از خاک چو خاقان به در آرد

جز نام تو حرف دگرش یاد نباشد

 
 
زنده‌رود
سید حسن غزنوی

صدری که چنان هرگز یک راد نباشد

شادیش مبادا که بدو شاد نباشد

فرعی ندهد عمر کزو مایه نگیرد

اصلی نکند تیغ چو پولاد نباشد

فریاد رس خلق جهان است و ز جودش

[...]

امیرخسرو دهلوی

سروی چو تو در خلخ و نوشاد نباشد

این نازکی اندر گل و شمشاد نباشد

چون تو خوشی، ای دوست، به ویرانی دلها

آبادتر آن سینه که آباد نباشد

غمها خورم و ناله به گوشت نرسانم

[...]

وحشی بافقی

گل چیست اگر دل ز غم آزاد نباشد

از گل چه گشاید چو دلی شاد نباشد

خواهم که ز بیداد تو فریاد برآرم

چندان که دگر طاقت فریاد نباشد

شهری که در او همچو تو بیدادگری هست

[...]

سلیم تهرانی

در قید محبت دل ناشاد نباشد

یک صید ندیدیم که آزاد نباشد

دل محکم اگر نیست، چه از دست گشاید

تیغ از چه توان ساخت چو فولاد نباشد

از آه اسیران بود این گردش افلاک

[...]

سحاب اصفهانی

چندیست فلک را سر بیداد نباشد

داند که تو را حاجت امداد نباشد

از ساحت گلزار کس این فیض نیابد

این منزل خوش خانه ی صیاد نباشد

معمورتر از مملکت عشق ندیدم

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه