گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بازم ای یاران غم مژگان دلبر می‌کشد

می‌کشد اما به تیغم نی به خنجر می‌کشد

خنجری زد گفت دیگر هم زنم اما نزد

زخمیی را ز انتظار زخم دیگر می‌کشد

می‌کشد هر عاشقی را عضوی از جانان ولی

ای ملسمانان مرا آن چشم کافر می‌کشد

هیچ یاری در جهان یاری به این زاری نکشت

کز جفایم هر دم آن شوخ ستمگر می‌کشد

بس که می‌گریم ز هجرش روز و شب خاقان چو ابر

عاقبت دانم مرا این دیده تر می‌کشد

 
 
گنجور رومیزی