از خال تو حال من تباه است
وز چشم تو روز من سیاه است
زآن زلف چو شام و و روی چون صبح
کارم شب و روز اشک و آه است
آن قامت اوست یا که سرو است
آن صورت اوست یا که ماه است
صد کشور دل به غمزه گیرد
این خسرو من که بیسپاه است
ترک می و نقل و بربت و نی
در مذهب عاشقان گناه است
آخر به سرش دمی گذر کن
این دلشده را که خاک راه است
خاقان ز فراق یار زار است
فریاد و فغان او گواه است