گنجور

 
فتحعلی‌شاه

سرو قد تو که نونهال است

آرایش گلشن جمال است

خون دل من بخور که چون می

در مذهب عاشقان حلال است

شب‌رنگ خط تو چون عیان شد

خورشید رخ تو را زوال است

از روی تو چشم بد شود دور

حسن تو به سر حد کمال است

این طرفه مهی‌ست ای عزیزان

خورشید خجل از این جمال است

زنگی بچه‌ای شکر فروش است

یا بر شکرین لب تو خال است

تو در بر و باز حیرتم هست

کاین وصل تو است یا خیال است

غیر از تو به کس نمی‌دهم دل

دل از تو گرفتنم محال است

ابروی تو دید و گفت خاقان

این ماه تمام را هلال است

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال
حکیم نزاری

هر کو نظرش به جاه و مال است

مستغرق قلزم ضلال است

خود را به محیط در مینداز

زیرا که خلاص از او محال است

نتوان به در آمدن ز گرداب

[...]

شاه نعمت‌الله ولی

ما را همه شب شب وصال است

ما را همه روز روز حال است

از دولت عشق پادشاهیم

سلطانی عشق بی زوال است

گویا ز خدا خبر ندارد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه