گنجور

 
عمادی شهریاری

رخسار تو روز عید فال است

بی‌روی تو زندگی وبال است

نه چهره تو اسیر چشم است

نه بوسه تو رهین مال است

طفلی تو و در دماغ گیتی

سودای تو را هزار سال است

بر یاد تو می‌خورم می ناب

هر می که چنین خوری حلال است

عشق تو زبان من فرو بست

یعنی که زبان عشق لال است

بدحال شدم ز عشق زلفت

از خال بپرس کاین چه حال است

گفتی به چه مانده‌ای در این غم

خود مشکل من همین سؤال است

گفتم سخن وصال تو نه

زیرا دانم که بس محال است

دولتیاری چو تو ندیدم

کز روی تو شاه بی‌ملال است

فخرالدین کز بزرگواری

تن در ندهد به تاجداری

زلفت به کمال دلربایی است

رویت به جمال جان‌فزایی است

هر حلقه ز زلف عنبرینت

آلوده خون آشنایی است

بی‌روی تو عقل بسته دستی است

بی‌عشق تو جان شکسته‌پایی است

گفتی که دلت کجاست جانا

در زلف نگر نه دور جایی است

عشق تو قضاست بر سر من

یا رب که چه سهمگین قضایی است

راضی شده‌ام به فرقت تو

آوخ که ضرورتی رضایی است

خوبی تو جاودان بماناد

دانی که به دست ما دعایی است

گر پند دهد تو را عمادی

تمکین مکنش که ژاژخایی است

با این همه بوسه می‌ده او را

کاو مدح سزای پادشاهی است

عبدالرحمن که گر بخواهد

از هفت سپهر شش بکاهد

ای عشق تو مایه خطرها

دل‌ها ز غم تو در سفرها

بنمود به هجرتی میانجی

بر روی من از جفا اثرها

از بهر گرفتن دل ما

اندون نشاند بر گذرها

از خم کمان ابروی تو

پر تیر نیاز شد جگرها

بس بی‌خبری ز محنت من

خود کم شنوی چنین خبرها

زاین گونه تو را بسی است با من

این نیز نهم بر آن دگرها

آسایش جانم از نظر ده

کآسایش‌هاست در نظرها

اندر طلب تو چون عمادی

دیری است که می‌دوم به درها

پذرفت جهان به طوع و رغبت

از لعل تو شاه را شکرها

آن شاه که چون به رزم کوشد

از کوشش آن زمین بجوشد

دستی که میان عقل بسته است

در حلقه زلف تو شکسته است

بادی که کلاه صبر بربود

از دامن طره تو جسته است

ایزد داند که در دل من

بازار غم تو چند رسته است

از عشق تو هیچ زندگی نیست

کآن کس که بمرد هم نرسته است

با رنگ رخ تو لاله عشق

در دست زمانه دسته دسته است

زنده شدن هزار مرده

در یک سخن تو باز بسته است

بنشینم و با تو این چه سود است

سلطان نه به قول من نشسته است

شادم به غم تو زآن که رویت

چون عید خدایگان خجسته است

شاهی که چو دشمنش ببیند

در ماتم آرزو نشیند

جزوی است به اقتضای جاهش

خورشید ز گوشه کلاهش

نقصان شکوه عرش بینی

در جنب شکوه بارگاهش

دوران نکند زمانه هرگز

الا به مراد نیک‌خواهش

در ساهی او شب فراغت

خواب افکنده است بر سپاهش

فرخنده کمیت او سپهری است

حمال شده چهار ماهش

هر مرز که شد چراگه او

با طوبی سرزند گیاهش

چون کوه احد ز حرمت و سنگ

جنبان نشود ز باد کاهش

در سایه رایتش بیاسای

کآسود زمانه در پناهش

گرد افشاندی ز روی نصرت

تایید به پرچم سیاهش

در معرکه چون کمر ببندد

خورشید بر آسمان بخندد

دریا دیدی که کوه بارد

شمشیر بر آن صفت گذارد

عبدالرحمن به نوک پیکان

بر دیده مشتری نگارد

پندار که آفتاب میغ است

گر هیبت خود بر او گمارد

در وعده منتهای گاهش

دولت شب و روز می‌شمارد

فتنه هر جا زند پر و بال

چون بهر در او رسد نیارد

از پوست برون جهد قیامت

گر کار جهان فروگذارد

گر در ره او به ناخن قهر

پیشانی روزگار خارد

از بیم سخن طراز هیبت

در جان و دل زمانه کارد

گیتی همگی خود در او بست

زیرا جز او کسی ندارد

در جود چو میغ بی‌دریغ است

فرمانده خسروان به تیغ است

ای دولت تو به امتحانی

پیموده به تازگی جهانی

در گرد دو صف نرفت هرگز

یک زخم ‌تر از تو پهلوانی

بر گنبد پیر پای ننهاد

از بخت تو خوب‌تر جوانی

وز خصمی تو جهان گرفتن

سودی است برابر زیانی

پیداست که چند پای دارد

شادی سگی به استخوانی

جایی نرسید وهم کآنجا

از نام تو نیست کاروانی

با تیغ چه کار دشمنت را

گو رو به طراز دوکدانی

ارباب ثنای بازوی تو

نگذشت ز جان من زمانی

از بهر ثنا فریضه باید

آن بازو را چنین زبانی

بر مدحت تو روان بپاشم

وآنگه که جز این کنم نباشم

مه باد ز آسمان حسامت

به باد ز افتاب جامت

بر روی صلاح دولت و دین

پیراسته باد زلف کامت

گردون که به توسنی است معروف

از قوت بخت باد رامت

تهدید نمای گردن پیل

بادا سر تیغ نیل فامت

از بهر تمامی مرادت

کم باد عدوی ناتمامت

چون در سفر امید باشی

بر شارع شرع باد گامت

اقبال چو سکه‌ای نگارد

مشهور مباد جز به نامت

چون خصم ز تو رسول خواهد

سستی مرساد در پیامت

هر خواجگیی که نه فلک راست

اقطاع دهاد یک غلامت

 
 
نسکبان اندروید