گنجور

 
فتحعلی‌شاه

هر کسی دارد کسی الا من دلباخته

بهر سروی می‌زنم کوکو به سان فاخته

هر که او را و مرا بیند بگوید وای من

با نگار تندخویی این چنین چون ساخته

ای صبا آن مهوش نامهربانم را بگو

کاین بلاکش همچو شمع از دوریت بگداخته

از غم هجرش رهایی کی بود آن را که او

دل به دست دلبر نامهربان انداخته

دل کجا ماند دگر اندر کف عاشق که باز

کار دل‌ها ساخته چون تیغ کین را آخته

هیچکس بیرون نشد از قید تا آن شه‌سوار

رخش ناز و غمزه را بر شهر دل‌ها تاخته

خیز از چشم و نشین اندر دل خاقان که او

خانه دل را برای مقدمت پرداخته

 
 
گنج‌نامهٔ حاجی‌جلال