گنجور

 
ناصر بخارایی

ای لوای مهتری بر لامکان افراخته

غلغل لولاک بر هفت آسمان انداخته

شهسوار دین که چون زین بست بر پشت براق

از زمین تا اوج او ادنی به یکدم تاخته

چون دو چوگان کرده مه را یک سر انگشت تو

بر سر میدان گردون گوی دولت باخته

مرغ جان هرگه که با طوق وفای تو بود

باغ جنت را بود توحید خوان چون فاخته

هیچ‌کس غیر از خدا قدر تو نتواند شناخت

چون خدا را بهتر از تو هیچ‌کس نشناخته

روز محشر چون بسازی از شفاعت کار خلق

خلق تو هرگز نماند،کار ما ناساخته

خلوت دل ناصر از فکر جهان پرداخته است

وانگه از اخلاص نعتی بهر تو پرداخته

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
سنایی

ای دل اندر بیم جان از بهر دل بگداخته

جان شیرین را ز تن در کار دل پرداخته

تا دل و جان درنبازی دل نبیند ناز و عز

کی سر آخور گشت هرگز مرکبی ناتاخته

بند مادرزاد باید همچو مرغابی به پای

[...]

انوری

ای همای همتت سر بر سپهر افراخته

کس چو سیمرغت نظیری در جهان نشناخته

دور بین چون کرکس و خصم افکنی همچون عقاب

باز هنگام هنر گردن چو باز افراخته

طوطیان نظم کلام و بلبلان زیر نوا

[...]

مولانا

ای به میدان‌های وحدت گوی شاهی باخته

جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته

عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت

وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته

ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی

[...]

حکیم نزاری

ای به دعوی خویشتن را مرد معنی ساخته

وآن گه از دعوی و معنی ذره ای نشناخته

لاف مردی از تو کی زیبد چو وقت امتحان

هستی از تر دامنی دامن گریبان ساخته

این قدر دانی مگر کاندر حقیقت جغد را

[...]

اسیری لاهیجی

ای جمالت پرتوی برهر دو کون انداخته

همچو مه تابان دو عالم زان تجلی ساخته

تا نه بیند چشم غیری حسن جان افزای دوست

هر دو عالم را ز نام غیر واپرداخته

بهر اظهار کمال خود ز خانه شاه عشق

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه