گنجور

 
فتحعلی‌شاه

گر جان بباید دادن در آن راه

دادیم جان را الحکم لله

هر شب رسانم بر اوج گردون

از دوری تو صد ناله و آه

هرگز نخواهم در مدت عمر

جز روی دلبر جز وصل دلخواه

خواهم که آیم هر شب به کویت

نتوانم آمد از دست بدخواه

اسرار هستی دانی نداند

جز مرد عارف جز پیر آگاه

بنشسته بودم از بخت نومید

کز در درآمد آن شوخ ناگاه

از وجد جستم از جای و گفتم

الحمد لله الحمد لله

جز تو نگاری هرگز نخواهم

گر باورت نیست والله بالله

من ترک عشقت هرگز نگویم

زاین فکر بی‌جا استغفرالله

می‌رفت و از دور خاقان که بگرفت

ناگه دلم را زلفش سر راه

 
 
زنده‌رود